حقیقت بیع (ج۱۰-۲۹-۶-۱۴۰۴)
مرحوم شیخ بعد از بررسی حقیقت بیع با توجه به معوض و عوض، به تعریف بیع اشاره کردهاند. ایشان سه تعریف از دیگران نقل کرد و به آنها اشکال کرد.
ایشان تعریف محقق کرکی را هم نپذیرفت که منظور از نقل، نقل خارجی نیست بلکه انشاء نقل است پس اگر بیع خودش انشاء نقل باشد انشاء بیع یعنی انشاء انشاء نقل در حالی که این غلط است.
شیخ برای بیع تعریفی ذکر کرده است تا به این واسطه از سایر ماهیات و معاملات متمایز شود. ایشان فرموده است بیع عبارت است از «إنشاء تمليك عين بمال».
از نظر ایشان به این تعریف اشکالات سابق وارد نیست و به برخی از اشکالات اشاره کردهاند و پاسخ دادهاند.
مثلا فرموده است با این تعریف باید بتوان بیع را با لفظ تملیک هم انشاء کرد و پاسخ دادهاند که انشاء بیع با لفظ تملیک اشکال ندارد.
یا مثلا این تعریف شامل بیع دین به خود بدهکار نیست چون شخص مالک ما فی الذمة خودش نیست و پاسخ داده است که ما قبلا گفتیم تملیک به مملوک علیه نیاز ندارد بلکه رابطه بین مالک و مملوک است و اشکال ندارد شخص مالک ما فی الذمة خودش باشد و لازمه آن سقوط دین است.
اشکال سوم این است که این تعریف شامل معاطات هم هست و پاسخ میدهند که معاطات هم بیع است چه اینکه صحیح باشد یا باطل باشد.
اشکال چهارم این است که این تعریف شامل خرید (شراء) هم هست در حالی که بیع فروش است نه خرید.
در خرید هم مشتری، ثمن را در مقابل چیزی تملیک میکند. پس در جایی که ثمن عین است مشتری نیز عین را در مقابل یک عوض به فروشنده تملیک میکند.
همچنین این تعریف منطبق بر مستاجر در اجاره اشیاء است و مستاجر که عینی را در مقابل منفعت به موجر پرداخت میکند عینی را به موجر در مقابل عوض تملیک میکند در حالی که روشن است که بیع و اجاره با یکدیگر متفاوتند.
مرحوم شیخ از این اشکال این طور پاسخ دادهاند که در خرید اگر چه مشتری نیز چیزی را به فروشنده تملیک میکند اما تملیک در شراء ضمنی است. شراء تملک مبیع است و به تبع تملک مبیع، ثمن را به بایع تملیک میکند در حالی که منظور ما در تعریف بیع، مقصود اصلی است یعنی جایی که تملیک مقصود اصلی باشد نه مقصود ضمنی.
پس کار مشتری تملک مبیع است و در ضمن آن ثمن را هم به بایع تملیک میکند و لذا تعریف شامل خرید نیست. آن کسی که بالاصل عینی را تملیک میکند بایع است نه مشتری.
ایشان فرموده همین پاسخ در نقض اجاره هم هست چون اگر چه مستاجر هم به موجر تملیک میکند اما این ضمنی و تبعی است وگرنه مشتری ابتدائا منفعت را تملک میکند ولی چون این منفعت از ناحیه موجر مجانا واگذار نشده است قبول این انشاء و تملک آن منفعت منفک از این نیست که اجرت را به موجر تملیک کند.
مرحوم آقای خویی به این بیان اشکال کردهاند که این مطلب صرف ادعاء است. اگر منظور از اینکه مشتری به تبع تملیک میکند این است که استقلال ندارد، در طرف بایع هم همین است و تا مشتری راضی نباشد بیع شکل نمیگیرد و اگر منظور این است که بایع اول انشاء میکند در جای خودش ثابت شده که تقدیم قبول بر ایجاب هم جایز است.
اینکه گفته شود بایع طرف اصیل است و مشتری تابع است هیچ معنای محصلی ندارد.
عمده آنچه فرق بین فروشنده و مشتری است همان نکتهای است که ما قبلا عرض کردیم که بیع انشاء تملیک است با خصوصیت اینکه بایع ناظر به مالیت مبیع است و ناظر به خصوصیت ثمن نیست. آنچه برای او مهم است ارزش مبیع است بر خلاف مشتری که ناظر به خصوصیت مبیع است. آنچه بیع را از شراء متمایز میکند همین نکته است و گرنه هم فروشنده و هم مشتری تملیک را انشاء میکنند.
بنابراین برای حل این اشکال باید به تعریف شیخ این مطلب را اضافه کرد که بیع انشاء تملیک عین بعوض با این شرط که بایع ناظر به مالیت است و مشتری ناظر به خصوصیت. این مطلب در کلمات مرحوم آقای خویی نیز بیان شده است. (موسوعة الامام الخوئی، ج ۳۰، ص ۲۸۲)
اشکال پنجم این است که این تعریف شامل صلح هم هست.
شیخ در پاسخ به این اشکال فرموده است صلح غیر از بیع است و این نقض وارد نیست چون صلح تملیک نیست هر چند همان فایده را داشته باشد. صلح به معنای تسالم است و به تعبیر برخی از بزرگان، صلح در فارسی به معنای سازش است. بله گاهی سازش بر تملیک چیزی واقع میشود که در این صورت مفید فایده بیع است اما مفهومی که با «صالحت» انشاء میشود با مفهومی که با «بعت» انشاء میشود متفاوت است. پس صلح در مفهوم با بیع متفاوت است هر چند گاهی همان فایده بیع را دارد. لذا اجاره گاهی مفید فایده بیع است در عین اینکه با بیع متفاوت است.
سپس برای توضیح این مطلب سه نکته را ذکر کردهاند:
اول: بیع بنفسه متعدی است مثل «بعتک الدار» ولی صلح با حرف متعدی میشود مثل «صالحتک علی الدار»
دوم: اگر نتیجه یکسان بودن باعث شود که حقیقت آنها یکی باشد پس صلح باید مشترک لفظی باشد چون صلح در برخی موارد مفید فایده بیع است و گاهی مفید فایده اجاره است و ... و تباین بیع و اجاره و ... هم روشن است در حالی که اعتقاد به اشتراک لفظی صلح به تعدد فواید مترتب بر آن خیلی غلط است.
سوم: اگر شخص بگوید «ملکنی» به مالکیت مخاطب اقرار کرده است اما اگر بگوید «صالحنی» معنایش اقرار به ملکیت نیست. طلب بیع اقرار به ملک طرف مقابل است بر خلاف طلب صلح و این نشان دهنده تفاوت مفهوم بیع و صلح است.
در کتاب صلح این مطلب مورد اشاره قرار گرفته است که آیا صلح در مواردی که فایده سایر عقود را دارد با آن عقود متحد است یا اینکه حقیقت متغایری با آنها دارد. این بحث مهم است و آثار مهمی هم بر آن مترتب است مثلا اگر صلحی که مفید بیع است بیع باشد صلح غرری هم باطل است اما اگر معامله مستقلی باشد صلح غرری باطل نیست.

