حقیقت صلح (ج۱۲-۳۱-۶-۱۴۰۴)
بحث در تعریف شیخ انصاری از بیع است. ایشان فرمودند بیع انشاء تملیک عین به مال است و نقض به صلح عین به مال، به این تعریف وارد نیست چون صلح تملیک نیست بلکه سازش است (منظور از سازش و تسالم سبق نزاع نیست بلکه منظور توافق و تبانی است) و نتیجه آن تملیک است و برای آن سه شاهد اقامه کردند. یکی اینکه بیع خودش متعدی است ولی صلح با حرف متعدی میشود، دیگری اینکه لازمه آن اشتراک لفظی صلح است و سوم اینکه طلب بیع اقرار به ملکیت است بر خلاف طلب صلح.
در مقابل برخی معتقدند که صلح فرع سایر عقود است به این معنا که اگر حقیقت سایر عقود با صلح انشاء شود عقد مستقلی نیست و تفاوت آنها تفاوت عام و خاص و مطلق و مقید است نه تفاوت متباینین. از جمله به شیخ طوسی نسبت دادهاند که به این نظر معتقد است بلکه از کلمات شهید ثانی استفاده میشود که این قول شاذ نیست هر چند استقلال صلح مشهورتر است.
اما به نظر ما از کلمات شیخ این استفاده نمیشود و ایشان هم معتقد است صلح عقد مستقل است. عبارت ایشان در مبسوط چنین است:
«... فإذا ثبت هذا فالصلح ليس بأصل في نفسه و إنما هو فرع لغيره و هو على خمسة أضرب:
أحدها: فرع البيع. و ثانيها: فرع الإبراء. و ثالثها: فرع الإجارة. و رابعها: فرع العارية. و خامسها: فرع الهبة، و سنذكر هذه الأقسام.» (المبسوط، ج ۲، ص ۲۸۸)
سپس به فروع اشاره کردهاند که مثلا اگر دو وارث چیزی را از مورث به نحو اشاعه به ارث بردهاند اگر یکی سهم خودش را در مقابل عوضی با دیگری مصالحه کند، بیع است یعنی حصه مشاعش از مال را به او میفروشد و لذا تمام احکام بیع و شرایط بر آن مترتب است. اما در نهایت همین فرع فرموده است: «و يقوى في نفسي أن يكون هذا الصلح أصلا قائما بنفسه، و لا يكون فرع البيع فلا يحتاج إلى شروط البيع و اعتبار (به احتمال زیاد این کلمه باید انقضاء باشد چون ایشان در نقل و انتقال انقضاء زمان خیار را لازم میداند) خيار المجلس على ما بيناه فيما مضى.» (المبسوط، ج ۲، ص ۲۸۹)
به نظر ما در کلام ایشان سه احتمال وجود دارد:
اول: اینکه این قسمت آخر عبارت شیخ نبوده باشد بلکه عبارت فقیه دیگری بوده است که بر مبسوط تعلیقه نوشته بوده و نساخ گمان کردهاند جزو عبارت شیخ است. به نظر ما این احتمال خیلی قوی است و گرنه چطور میشود علماء همگی به شیخ نسبت دادهاند که صلح فرع بر سایر عقود است و چند خط بعد را ندیدهاند! البته ابن ادریس نیز این بخش را از مبسوط شیخ نقل کرده است ولی احتمال دارد در نسخه ایشان هم همین مشکل وجود داشته و لذا برخی فروعی که شیخ در ادامه نقل کرده با مستقل بودن صلح سازگار نیست.
دوم: مبسوط چون کتاب تفریعات است شاید یکی از کتب اهل سنت محور بوده و بعد شیخ در مواردی که نظرش متفاوت بوده است نظر خودش را هم ذکر کرده است و لذا قسمت اول از کلمات اهل سنت باشد.
سوم: شیخ در ابتداء نظر مشهور را نقل کرده است و سپس نظر خودش را بیان کرده است.
برخی از فروعی که در ادامه ذکر کرده است نشان میدهد که شیخ صلح را عقد مستقل میدانسته است.
بدون در نظر گرفتن این سه احتمال، جمع بین عبارت شیخ ممکن نیست.
در هر حال یکی از نقضهایی که کسانی که صلح را عقد مستقل میدانند بر نظریه عدم استقلال صلح وارد کردهاند این است که اگر صرف اشتراک دو عقد در نتیجه و آثار دلیل بر وحدت آنها در ماهیت و حقیقت باشد، باید هبه مشروط به عوض فایده بیع را دارد ولی امکان ندارد کسی آن را بیع بداند پس صلحی هم که مفید فایده بیع است، بیع نیست.
این نقض وارد نیست چون منظور از صلح مفید فایده بیع این نیست که صرفا آن اثر بر آن مترتب باشد بلکه یعنی ماهیت بیع با صلح انشاء شود. یعنی اگر بیع تملیک چیزی به عنوان معوض است به شکلی که طرف مقابل مالک آن نمیشود مگر اینکه فروشنده مالک عوض بشود اگر همین معنا با صلح انشاء شود به اینکه ملکیت طرف مقابل همان و ملکیت عوض در این طرف همان، آیا بیع است یا معامله مستقل است؟
و گرنه کسی توهم نکرده است که در متوارثان مثل غرقی و مهدوم علیهم، بیع رخ میدهد!
علاوه که هبه مشروط به عوض مفید فایده بیع نیست چون هبه یعنی تملیک مجانی پس فرد ملکیت مجانی را انشاء میکند مشروط به اینکه او هم چیزی را به او مجانا تملیک کند.
رکن و قوام بیع، ملکیت معوضه است یعنی معاوضه بین دو ملک است نه اینکه معاوضه بین دو فعل و دو تملیک باشد.
اینکه شیخ انصاری گفت مفهوم صلح تسالم است حرف درستی است اما مفهوم بیع هم متقوم به تسالم است. بله بیع تسالم خاص است و صلح عام است. و لذا نه اینکه صلح فرع عقود خمسه باشد بلکه فرع همه عقود است و لذا نکاح هم صلح است و نهایتا این است که مشروط به لفظ خاص است.
بله از اثباتا از انشاء با لفظ صلح نمیتوان خصوصیات را استفاده کرد چون صلح عام است و لذا طلب صلح، اقرار به ملکیت نیست اما اگر شخص بیع را (یعنی همان چیزی را که اگر با لفظ بعت انشاء شود بیع است) با لفظ صلح انشاء کند بیع است و نهایتا این است که در بیع الفاظ خاصی شرط است و این بیع باطل است.
