دوران بین نسخ و تخصیص (ج۱۳۶-۳۰-۲-۱۴۰۴)
مرحوم آخوند به مناسبت بحث دوران بین نسخ و تخصیص به حقیقت نسخ اشاره کردهاند و به مناسبت آن به بحث بداء نیز پرداختهاند.
ایشان قبلا حقیقت تخصیص را این طور تبیین کرد که تخصیص تعیین مراد جدی است و در مراد استعمالی تغییری ایجاد نمیکند. مخصص کشف میکند که مراد استعمالی مراد جدی نیست و مراد استعمالی با حکم واقعی مطابقت ندارد و عام به عنوان قاعده و قانون بیان شده است. اما مشهور تخصیص را قرینه بر استعمال میدانند و اینکه لفظ در خاص استعمال شده است.
اما حقیقت نسخ از نظر ایشان این است که به حسب ثبوت دفع حکم است و به حسب اثبات رفع حکم است. منظور ایشان این است که به حسب مقام اثبات مفاد دلیل ناسخ، رفع حکمی است که دلیل منسوخ ظاهر در ثبوت یا استمرار آن است به نحوی که اگر دلیل ناسخ نبود ظهور اقتضاء ثبوت یا استمرار آن را داشت.
اما به لحاظ مقام ثبوت، نسخ در حقیقت دفع حکم است. تعبیر به ثبوت یا استمرار به این نکته است که ایشان نسخ حکم قبل از زمان عمل به آن را جایز میداند و لذا نسخ اگر قبل از زمان عمل به حکم باشد دفع ثبوت است و اگر بعد از آن باشد دفع استمرار است.
پس حقیقت نسخ دفع است نه رفع و حکم ثبوت یا استمرار در واقع نداشته ولی حکمت و مصلحت در اظهار ثبوت حکم یا استمرار آن بوده است و گرنه هیچ مصلحتی در ثبوت یا استمرار حکم وجود ندارد و ارادهای مطابق آن وجود ندارد.
اگر نسخ رفع باشد مستلزم یکی از دو محذور است. یا مستلزم جهل است که در حق خداوند مستحیل است. بله در قوانین عرفی و عادی نسخ اتفاق میافتد چون ممکن است قانونی را بر اساس اعتقاد مصحلت قرار داده باشند و بعد بفهمند در اصل ثبوت آن یا استمرار آن مصلحتی وجود ندارد.
یا مستلزم استحاله نسخ است چون یا مصلحت در حکم منسوخ است که در این صورت نسخ آن معنا ندارد یا مصلحت در حکم ناسخ است که در این صورت جعل حکم منسوخ لغو و محال است. پس در هر صورت نسخ مستحیل است.
اما اگر حقیقت نسخ دفع حکم باشد و اثباتا رفع حکمی باشد که مصلحت در اظهار ثبوت یا استمرار آن بوده نه اینکه واقعا ثابت یا مستمر بوده باشد نسخ ممکن است و مستحیل نیست و نه مستلزم جهل است و نه مستلزم امتناع نسخ است. پس با این بیان نسخ ممکن است هر چند اثباتا بسیار نادر اتفاق افتاده باشد.
بعد هم فرمودهاند با این بیان روشن میشود که همان طور که ممکن است گاهی مصلحت در اظهار استمرار حکم باشد در حالی که حکم واقعا مستمر نیست پس نسخ حکم بعد از زمان عمل به آن محذوری ندارد گاهی ممکن است مصلحت در اظهار ثبوت حکم باشد در حالی که واقعا ثابت نیست در نتیجه نسخ حکم قبل از زمان عمل به آن هم محذوری ندارد.
در امکان نسخ و عدم وجود محذور نیز تفاوتی ندارد نبی هم بداند حکم منسوخ است یا نداند و بعدا بفهمد که بعید نیست در امر حضرت ابراهیم به ذبح حضرت اسماعیل این چنین بوده باشد که حضرت ابراهیم خبر نداشت چنین حکمی اصلا ثابت نیست ولی بعدا خداوند به او وحی کرد که این حکم ثابت نیست و نسخ شد.
توجه کنید که اگر چه نسخ حکمی که حتی فعلی هم نشده اشکالی ندارد اما منظور مرحوم آخوند از نسخ حکم قبل از زمان عمل این نیست بلکه منظور ایشان حکمی است که به خاطر تحقق موضوعش فعلی شده است اما هنوز کسی به آن عمل نکرده است.
ایشان سپس به حقیقت بداء اشاره کردهاند و اینکه وقوع بداء جزو مسلمات در نزد شیعه است اما بدای حقیقی (به معنای ظهور چیزی بعد از اینکه ظاهر نبوده) در حق خداوند مستحیل است چون خداوند عالم به همه چیز است و معنا ندارد چیزی برای او ظاهر نبوده باشد و بعد ظاهر شود اما حقیقت بداء همان ابداء است یعنی اظهار است نه ظهور. یعنی حکمت اقتضاء میکند که تحقق چیزی در آینده اظهار شود در حالی که تحقق آن منوط است به تحقق مقتضیاش یا شرطش یا عدم تحقق مانع که مخاطب آن را نمیداند بلکه حتی ممکن است خود نبی یا ولی هم از آن خبر نداشته باشد.
نفس نبی یا ولی ممکن است به عالم محو و اثبات متصل باشد و لذا چیزی را ببیند و از آن خبر بدهد در حالی که آن در حقیقت ثابت نیست و معلق بر چیزی است که آن چیز حاصل نمیشود. بله عالم لوح محفوظ متغیر نیست و اگر نفس نبی یا ولی به آن عالم اتصال پیدا کند حقیقت را میبیند اما در همین حال هم ممکن است مصلحت اقتضاء کند که حقیقت را مستور کند و همان چیزی را که در عالم محو و اثبات است اظهار کند.
این در روایات متعددی آمده است مثل اینکه صدقه موجب طول عمر و دفع بلاء است یا قطع رحم موجب نقصان در عمر است و ... همه به عالم محو و اثبات مرتبط است و گرنه این طور نیست که در اراده خدا یا علم او تغیری رخ بدهد و علم او اصلا تغیر پذیر نیست.
ایشان فرموده بداء به این معنا هیچ محذوری ندارد و در روایات هم مورد اشاره قرار گرفته است و در کلمات علماء کلام نیز ذکر شده است. پس «بدا لله» یعنی «بدا من الله» و لام به معنای «من» است.
پس حقیقت بداء که شیعه به آن معتقد است همان ابداء است ولی از آن به بداء تعبیر میشود چون نظیر آن چیزی است که وقتی برای انسانها اتفاق میافتد از آن به بداء تعبیر میشود.
به نظر ما معنای دیگری میتوان برای بداء بیان کرد و آن اینکه بداء به معنای «عرض» باشد نه «ظهر». یعنی تصمیم او عوض شد. به نظر ما استعمال این کلمه در این معنا بسیار شایع است مثلا:
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: اخْتَصَمَ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع رَجُلَانِ اشْتَرَى أَحَدُهُمَا مِنَ الْآخَرِ بَعِيراً وَ اسْتَثْنَى الْبَائِعُ الرَّأْسَ وَ الْجِلْدَ ثُمَّ بَدَا لِلْمُشْتَرِي أَنْ يَبِيعَهُ فَقَالَ لِلْمُشْتَرِي هُوَ شَرِيكُكَ فِي الْبَعِيرِ عَلَى قَدْرِ الرَّأْسِ وَ الْجِلْدِ. (الکافی، ج ۵، ص ۳۰۴)
عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ تَصَدَّقَ عَلَى وَلَدِهِ بِصَدَقَةٍ- ثُمَّ بَدَا لَهُ أَنْ يُدْخِلَ غَيْرَهُ فِيهِ مَعَ وَلَدِهِ- أَ يَصْلُحُ ذَلِكَ قَالَ نَعَمْ يَصْنَعُ الْوَالِدُ بِمَالِ وَلَدِهِ مَا أَحَبَّ- وَ الْهِبَةُ مِنَ الْوَلَدِ بِمَنْزِلَةِ الصَّدَقَةِ مِنْ غَيْرِهِ. (وسائل الشیعة، ج ۱۹، ص ۱۸۴)
عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ الْعَلَوِيُّ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ الطَّلَاقِ وَ مَا حَدُّهُ وَ كَيْفَ يَنْبَغِي لِلرَّجُلِ أَنْ يُطَلِّقَ قَالَ السُّنَّةُ أَنْ يُطَلِّقَ عِنْدَ الطُّهْرِ وَاحِدَةً ثُمَّ يَدَعُهَا حَتَّى تَمْضِيَ عِدَّتُهَا فَإِنْ بَدَا لَهُ أَنْ يُرَاجِعَهَا قَبْلَ أَنْ تَبِينَ أَشْهَدَ عَلَى رَجْعَتِهَا وَ هِيَ امْرَأَتُهُ وَ إِنْ تَرَكَهَا حَتَّى تَبِينَ فَهُوَ خَاطِبٌ مِنَ الْخُطَّابِ إِنْ شَاءَتْ فَعَلَتْ وَ إِنْ شَاءَتْ لَمْ تَفْعَلْ (مسائل علی بن جعفر، ص ۲۸۲)
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الصَّائِمِ الْمُتَطَوِّعِ تَعْرِضُ لَهُ الْحَاجَةُ قَالَ هُوَ بِالْخِيَارِ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْعَصْرِ وَ إِنْ مَكَثَ حَتَّى الْعَصْرِ ثُمَّ بَدَا لَهُ أَنْ يَصُومَ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ نَوَى ذَلِكَ فَلَهُ أَنْ يَصُومَ ذَلِكَ الْيَوْمَ إِنْ شَاءَ. (الکافی، ج ۴، ص ۱۲۲)
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ أَقَامَ بِالْمَدِينَةِ شَهْراً وَ هُوَ يُرِيدُ الْحَجَّ ثُمَّ بَدَا لَهُ أَنْ يَخْرُجَ فِي غَيْرِ طَرِيقِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ الَّذِي يَأْخُذُونَهُ فَلْيَكُنْ إِحْرَامُهُ مِنْ مَسِيرَةِ سِتَّةِ أَمْيَالٍ فَيَكُونُ حِذَاءَ الشَّجَرَةِ مِنَ الْبَيْدَاءِ وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى يُحْرِمُ مِنَ الشَّجَرَةِ ثُمَّ يَأْخُذُ أَيَّ طَرِيقٍ شَاءَ. (الکافی، ج ۴، ص ۳۲۱)
در این روایات «بدا» به معنای «عرض» استعمال شده است نه «ظهر» پس بدا به معنای عروض و طرو هم وجود دارد و استعمالش شایع است پس «بدا لله» یعنی «عرض له» یعنی خداوند بنا نداشت که چنین کاری کند، البته عروض حقیقی هم در مورد خدا محال است به این معنا که اراده داشته و بعد عوض شود چرا که این هم مستلزم جهل است. پس بداء در حق خداوند یعنی بعد از اینکه این طور مینمود که چنین تصمیمی دارد آن تصمیم تغییر کرد.
این معنا در روایات موکدی دارد به این بیان که در برخی روایات این تعبیر آمده است که خدا گاهی تردید میکند.
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مَنْصُورٍ الصَّيْقَلِ وَ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالا سَمِعْنَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَا تَرَدَّدْتُ فِي شَيْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي فِي مَوْتِ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ إِنَّنِي لَأُحِبُّ لِقَاءَهُ وَ يَكْرَهُ الْمَوْتَ فَأَصْرِفُهُ عَنْهُ وَ إِنَّهُ لَيَدْعُونِي فَأُجِيبُهُ وَ إِنَّهُ لَيَسْأَلُنِي فَأُعْطِيهِ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِي الدُّنْيَا إِلَّا وَاحِدٌ مِنْ عَبِيدِي مُؤْمِنٌ لَاسْتَغْنَيْتُ بِهِ عَنْ جَمِيعِ خَلْقِي وَ لَجَعَلْتُ لَهُ مِنْ إِيمَانِهِ أُنْساً لَا يَسْتَوْحِشُ إِلَى أَحَدٍ. (الکافی، ج ۲، ص ۲۴۶)
تردد حقیقی نیز در حق خداوند متعال محال است و مجازا در حق او استعمال شده است به این بیان که فعل او مانند فعل متردد است یعنی اگر غیر از خدا بود، تردید میکرد.
اما سید مرتضی در مقابل شیخ و دیگران، بدا را به معنای اظهار ندانسته و آن را بر معنای حقیقیاش حمل کرده است و «بدا لله» یعنی «بدا من الله» یعنی بداء را به معنای ظهور به معنای صدور دانسته است نه ظهور به معنای روشن شدن بعد از مخفی بودن.
در اینجا بحث عام و خاص به پایان میرسد.

