بسم الله العزیز الباقي
شهادت قائد اعلای امت حضرت آیت الله آقای سید علی حسینی خامنه‌ای که همچون جد بزرگوارش سید الشهداء سلام الله علیه به دست ناپاکان اتفاق افتاد گرچه ثلمه‌ای عظیمه است ولی گویا اراده حق این گونه است که مرگ بزرگان هم بالاتر از زندگی ایشان در خدمت کلمة الله و حیات دین قرار گرفته همان گونه در طول تاریخ، مرگ و به خصوص شهادت بزرگان گواه این مطلب است.
از طرفی دیگر هیچگاه فقد اولیای امر منشأ تردید مومنان از پیروی طریقت حق نبوده چرا که حق قائم به حیات اشخاص نیست و تا حق تعالی باقی است پایدار می‌ماند «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‌ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى‌ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئا»
این مصیبت عظمی را به پیشگاه ولی عصر امام زمان عجل الله فرجه الشریف و ملت اسلام و مومنین و ایران عزیز تسلیت گفته برای آن عزیز علو درجات و برای امت اسلام و ایران دوام عزت و نصرت الهی را خواستارم.
همچنین شهادت عده ای از مسئولان و مردم عزیز و به خصوص کودکان بیگناه را به دست ظالمان آمریکا و اسرائیل به ملت ایران و عزیزان ایشان تسلیت گفته و جبران این مصیبت‌ها را از درگاه احدیت خواهانم.
عبده محمد بن محمد الحسین القائنی
۱۱ ماه رمضان ۱۴۴۷

مقرر

مقرر

قاعده لاضرر

بحث در تعارض ضررین بود. مرحوم آخوند فرمودند گاهی ضرر از طرف شخص واحد است حال گاهی طرف دیگر واحد است یا متعدد است که در این دو مورد فرمودند از موارد تزاحم است و اگر هر دو ضرر مساوی هستند فرد مخیر است.

و بعد فرمودند اگر امر دائر باشد بین ضرر به دیگران یا تضرر خود مکلف. در اینجا گاهی ضرر متوجه مکلف است و گاهی ضرر از ابتدا متوجه مکلف نیست بلکه به دیگری متوجه است.

اگر ضرر به دیگری متوجه است، تحمل ضرر از دیگران واجب نیست اما اگر ضرر متوجه مکلف است نمی‌تواند با دلیل لاضرر، ضرر را از خودش به دیگری صرف کند.

از آنجا که مرحوم آخوند فرمودند مفاد لاضرر، نفی ضرر خارجی است و خود حقیقت ضرر را شارع نفی می‌کند بنابراین تحمل ضرر از دیگری باید لازم باشد.

در جایی که ضرر منتسب به شارع است یا همین قدر که شارع می‌تواند جلوی آن ضرر را بگیرد اطلاق لاضرر اقتضاء می‌کند صرف ضرر لازم باشد حتی اگر از بین بردن ضرر به تحمل ضرر از دیگران باشد اما از آنجا که لاضرر امتنانی است نباید از آن خلاف امتنان باشد و چون تحمل ضرر از دیگران و صرف ضرر متوجه شخص به دیگری خلاف امتنان است بنابراین لازم نیست.

در حقیقت مرحوم آخوند پذیرفته‌اند اگر تحمل ضرر، مخالفت با امتنان نبود‌ لاضرر شامل آن می‌شد اما از آنجا که مخالف امتنان است مشمول دلیل لاضرر نیست.

بنابراین اگر صرف ضرر، منحصر در تحمل ضرر از دیگران باشد، مشمول لاضرر نیست چون خلاف امتنان است اما اگر ضرر از ابتداء به مکلف متوجه شده باشد تحمل ضرر بر مکلف واجب است چون صرف این ضرر به دیگری خلاف امتنان است حتی اگر مقدار ضرر دیگری در صورت صرف به او کمتر از مقدار ضرری باشد که خود مکلف متحمل می‌شود باز هم صرف آن به دیگری جایز نیست و تحمل ضرر بر او واجب است.

اشکالی اینجا مطرح است که این بیان در صورتی صحیح است که امتنان به لحاظ اشخاص باشد اما اگر امتنان به لحاظ نوع امت باشد در این صورت دفع ضرر بیشتر، منت بر نوع است و لذا صرف ضرر به دیگری اگر ضرر مکلف اکثر باشد، بدون اشکال باید باشد.

اما مرحوم آخوند امر به تامل می‌کنند که به نظر یعنی این بیان خلاف ظاهر دلیل است.

مفاد لاضرر نفی ضرر و امتنانی بودن در همان موردی است که لاضرر در موردش جاری خواهد شد بنابراین نباید از جریان لاضرر بر مورد، خلاف امتنان پیش بیاید.

بنابراین اینکه لاضرر امتنان بر نوع است در مواردی که از جریان لاضرر بر فردی، خلاف امتنان در حق دیگران لازم می‌آید همه قائلند لاضرر مقتضی جریان ندارد غیر از مرحوم آقای صدر که ایشان این مورد را از موارد تعارض ضررین می‌شمارند.

و از طرف دیگر ظاهر دلیل لاضرر این است که لاضرر باید در حق همان فرد و موردی که بر آن جاری می‌شود امتنانی است و لذا معنا ندارد لاضرر در مورد کسی جاری شود و از جریان لاضرر بر او خلاف امتنان در حقش لازم بیاید.

و بین این دو معنا نباید خلط کرد بنابراین نه باید از جریان لاضرر خلاف امتنان بر دیگران لازم بیاید و نه باید خلاف امتنان بر فردی که مجرای لاضرر است لازم بیاید.

قاعده لاضرر

بحث به مساله تعارض بین دو ضرر رسید. ایشان فرمودند در تعارض بین دلیل لاضرر و اطلاقات ادله احکام اولیه، دلیل لاضرر مقدم است نه به خاطر حکومت بلکه به خاطر جمع عرفی و فرمودند چون رتبه لاضرر و اطلاقات ادله احکام اولیه متفاوت است و رتبه لاضرر متاخر از رتبه اطلاقات است دلیل لاضرر مقدم است.

و در تعارض بین دلیل لاضرر و سایر ادله عناوین ثانوی مثل نفی حرج و ... فرمودند تعارض محکم است و هیچ کدام بر دیگری مقدم نیست و مرجع باید دلیل دیگری باشد هر چند اصول عملیه باشد.

بنابراین از نظر مرحوم آخوند مورد از موارد تعارض است چون رتبه لاضرر و نفی حرج یکی است و هیچ کدام بر دیگری ترجیح ندارند.

عرض ما این است که مورد از موارد تعارض نیست بلکه از موارد قصور مقتضی است. نه لاضرر در مثال مقتضی دارد و نه لاحرج مقتضی دارد.

لاضرر حکمی امتنانی است بنابراین در جایی جریان دارد که مستلزم ضرر بر دیگران نباشد و لذا در مثال ما که جریان لاضرر (عدم حفر چاه) موجب ضرر بر خود صاحب خانه است لاضرر مقتضی جریان ندارد.

دلیل نفی حرج نیز همین طور است. نفی حرج نیز امتنانی است و در جایی جاری است که موجب خلاف امتنان بر دیگران نباشد و لذا در این مورد نفی حرج هم مقتضی ندارد.

مرحوم آخوند در ادامه متعرض جایی شده‌اند که تطبیق لاضرر منشأ تعارض داخلی در لاضرر باشد. در همین مثال که اگر فرد حفر چاه کند ضرر بر همسایه است و عدم حفر چاه ضرر بر خود مالک است.

ایشان فرموده‌اند گاهی تعارض ضررین به لحاظ یک شخص است و گاهی به لحاظ دو شخص است و گاهی به لحاظ شخص مکلف و شخص دیگری است.

مرحوم آقای خویی مثال‌هایی را بیان کرده‌اند و ما نیز همان‌ را بیان می‌کنیم هر چند مثال‌ها را تسامحی می‌دانیم.

گاهی تعارض نسبت به دو ضرر بین شخص واحد است. مثلا فرد در موقعیتی قرار گرفته است که ناچار از یکی از دو ضرر است. یا دست طرف مقابل را بشکند یا پایش را بشکند.

و گاهی نسبت به دو شخص است مثلا در موقعیتی قرار گرفته است که ناچار است یا به زید ضرر بزند یا به عمرو ضرر بزند.

و گاهی در موقعیتی قرار گرفته است که ناچار است یا خودش متحمل ضرر بشود یا به فرد دیگری ضرر بزند.

مرحوم آخوند در مورد اول فرموده‌اند مورد از موارد تزاحم است و اگر دو ضرر مساوی هستند مخیر است و اگر در مقدار متفاوت است باید ضرر کمتر را انتخاب کند.

و همین طور در مورد دوم چون از موارد تزاحم است اگر هر دو ضرر برابرند مخیر است و اگر متفاوتند باید ضرر کمتر را انتخاب کند.

اما در مورد سوم اگر ضرر متوجه شخص مکلف شده است حق ندارد آن را از خودش با اضرار به دیگران منصرف کند. تفاوتی ندارد مقدار دو ضرر متفاوت باشد یا نباشد. حتی اگر ضرر دیگری کمتر از ضرر به خود مکلف است باز هم جایز نیست آن را به دیگران منصرف کند چون لاضرر امتنانی است و لذا نمی‌تواند مجوز صرف ضرر از خود مکلف باشد چون از جریان آن و صرف ضرر از خود مکلف ضرر بر دیگران لازم می‌آید و این خلاف امتنان است لذا اصلا لاضرر در اینجا مقتضی جریان ندارد.

و لذا چون لاضرر مقتضی جریان ندارد هیچ تفاوتی ندارد مقدار ضررها متفاوت باشد یا نباشد.

 

ضمائم:

کلام مرحوم آخوند:

(و أما لو تعارض مع ضرر آخر فمجمل القول فيه أن الدوران إن كان بين ضرري شخص واحد أو اثنين فلا مسرح إلا لاختيار أقلهما لو كان و إلا فهو مختار.

و أما لو كان بين ضرر نفسه و ضرر غيره ف الأظهر عدم لزوم تحمله الضرر و لو كان ضرر الآخر أكثر فإن نفيه يكون للمنة على الأمة و لا منة على تحمل الضرر لدفعه عن الآخر و إن كان أكثر.

نعم لو كان الضرر متوجها إليه ليس له دفعه عن نفسه بإيراده على الآخر اللهم إلا أن يقال إن نفي الضرر و إن كان للمنة إلا أنه بلحاظ نوع الأمة و اختيار الأقل بلحاظ النوع منه فتأمل.

کفایة الاصول، صفحه ۳۸۳

 

کلام مرحوم آقای خویی:

في تعارض الضررين و مسائله ثلاث:

المسألة الاولى: ما لو دار أمر شخص واحد بين ضررين بحيث لا بدّ له من الوقوع في أحدهما، و فروعه ثلاثة:

الأوّل: ما إذا دار أمره بين ضررين مباحين، بناءً على ما ذكرناه‏ من عدم حرمة الاضرار بالنفس بجميع مراتبه. و في مثله يجوز له اختيار أيّهما شاء بلا محذور.

الثاني: ما إذا دار الأمر بين ضرر يحرم ارتكابه كتلف النفس، و ما لا يحرم ارتكابه كتلف المال. و في مثله لا ينبغي الشك في لزوم اختيار المباح تحرزاً عن الوقوع في الحرام.

الثالث: ما إذا دار الأمر بين ضررين محرمين. و يكون المقام حينئذ من باب التزاحم، فلا بدّ له من اختيار ما هو أقل ضرراً و الاجتناب عمّا ضرره أكثر و حرمته أشد و أقوى، بل الاجتناب عمّا كان محتمل الأهمّية. نعم، مع العلم‏ بالتساوي أو احتمال الأهمّية في كل من الطرفين يكون مخيّراً في الاجتناب عن أيّهما يشاء. و الوجه في ذلك كلّه ظاهر. و مما ذكرناه ظهر الحكم فيما لو دار الأمر بين الاضرار بأحد الشخصين، إذ بعد حرمة الاضرار بالغير يكون المقام من باب التزاحم، فيجري فيه ما تقدّم في الفرع الثالث و لا حاجة إلى الاعادة.

المسألة الثانية: ما لو دار أمر الضرر بين شخصين عكس المسألة الاولى و مثاله المعروف ما إذا دخل رأس دابة شخص في قدر شخص آخر، و لم يمكن التخليص إلّا بكسر القدر أو ذبح الدابة، و فروع هذه المسألة أيضاً ثلاثة:

الأوّل: أن يكون ذلك بفعل أحد المالكين، و الحكم فيه وجوب إتلاف ماله و تخليص مال الآخر مقدمةً لردّه إلى مالكه، لقاعدة اليد، و لا يجوز إتلاف مال الغير و دفع مثله أو قيمته إلى مالكه، لأنّه متى أمكن ردّ العين وجب ردّها، و لا تصل النوبة إلى المثل أو القيمة، و الانتقال إلى المثل و القيمة إنّما هو بعد تعذّر ردّ العين.

الثاني: أن يكون ذلك بفعل شخص ثالث غير المالكين، و في مثله يتخيّر في إتلاف أيّهما يشاء و يضمن مثله أو قيمته لمالكه، إذ بعد تعذّر إيصال كلا المالين إلى مالكيهما، عليه إيصال أحدهما بخصوصيته و الآخر بماليته من المثل أو القيمة، لعدم إمكان التحفظ على كلتا الخصوصيتين.

الثالث: أن يكون ذلك غير مستند إلى فعل شخص، بأن يكون بآفة سماوية، و قد نسب إلى المشهور في مثله لزوم اختيار أقل الضررين، و أنّ ضمانه على مالك الآخر، و لا نعرف له وجهاً غير ما ذكره بعضهم من أنّ نسبة جميع الناس إلى اللَّه تعالى نسبة واحدة، و الكل بمنزلة عبد واحد، فالضرر المتوجه إلى أحد شخصين كأحد الضررين المتوجه إلى شخص واحد فلا بدّ من اختيار أقل الضررين‏ و هذا لا يرجع إلى محصل. و لا يثبت به ما هو المنسوب إلى المشهور من كون تمام الضرر على أحد المالكين، و هو من كانت قيمة ماله أكثر من قيمة مال الآخر. و لا وجه لالزامه بتحمل تمام الضرر من جهة كون ماله أكثر من مال الآخر، مع كون الضرر مشتركاً بينهما بآفة سماوية.

و الصحيح‏ أن يقال: إنّه إذا تراضى المالكان باتلاف أحد المالين بخصوصه و لو بتحملهما الضرر على نحو الشركة، فلا إشكال حينئذ، لأنّ الناس مسلّطون على أموالهم‏، و إلّا فلا بدّ من رفع ذلك إلى الحاكم، و له إتلاف أيّهما شاء و يقسّم الضرر بينهما بقاعدة العدل و الانصاف الثابتة عند العقلاء.

و يؤيّدها: ما ورد في تلف درهم عند الودعي، من الحكم باعطاء درهم و نصف لصاحب الدرهمين و نصف درهم لصاحب الدرهم الواحد، فانّه لا يستقيم إلّا على ما ذكرناه من قاعدة العدل و الانصاف، و قد تقدّم في بحث القطع. هذا فيما إذا تساوى المالان من حيث القيمة، و أمّا إن كان أحدهما أقل قيمةً من الآخر، فليس للحاكم إلّا إتلاف ما هو أقل قيمةً، لأنّ إتلاف ما هو أكثر قيمةً سبب لزيادة الضرر على المالكين بلا موجب.

ثمّ إنّ ما ذكرناه من الفروع و أحكامها إنّما هو فيما إذا لم تثبت أهمّية أحد الضررين في نظر الشارع، و أمّا إذا ثبت ذلك فلا بدّ من اختيار الضرر الآخر في جميع الفروع السابقة، كما إذا دخل رأس عبد محقون الدم في قدر شخص آخر، فانّه لا ينبغي الشك في عدم جواز قتل العبد، و لو كان ذلك بفعل مالك العبد، بل يتعيّن كسر القدر و تخليص العبد، غاية الأمر كون ضمان القدر عليه، كما أنّه‏ إن كان بفعل الغير كان الضمان عليه، و إن كان بآفة سماوية كان الضرر مشتركاً بينهما.

المسألة الثالثة: و هي لا تخلو من الأهمّية من حيث كثرة الابتلاء بها، ما إذا دار الأمر بين تضرر شخص و الاضرار بالغير من جهة التصرف في ملكه، كمن حفر في داره بالوعة أو بئراً يكون موجباً للضرر على الجار مثلًا، و توضيح المقام يقتضي ذكر أقسام تصرّف المالك في ملكه الموجب للاضرار بالجار، فنقول: إنّ تصرّفه يتصوّر على وجوه:

الأوّل: أن يكون المالك بتصرّفه قاصداً لإضرار الجار، من دون أن يكون فيه نفع له أو في تركه ضرر عليه.

الثاني: الصورة مع كون الداعي إلى التصرف مجرد العبث و الميل النفساني، لا الاضرار بالجار.

الثالث: أن يكون التصرف بداعي المنفعة، بأن يكون في تركه فوات منفعة.

الرابع: أن يكون الداعي التحرز عن الضرر بأن يكون في تركه ضرر عليه.

و المنسوب إلى المشهور جواز التصرّف و عدم الضمان في الصورتين الأخيرتين، بعد التسالم على الحرمة و الضمان في الصورتين الاوليين‏ أمّا وجه الحرمة و الضمان في الصورتين الاوليين فظاهر، فانّه لا إشكال في حرمة الاضرار بالغير و لا سيّما الجار، و المفروض أنّه لا يكون فيهما شي‏ء ترتفع به حرمة الاضرار بالغير.

و أمّا الوجه لجواز التصرّف و عدم الضمان في الصورتين الأخيرتين، فقد استدلّ له بوجهين:

الوجه الأوّل: أنّ منع المالك عن التصرف في ملكه حرج عليه، و دليل نفي الحرج حاكم على أدلة نفي الضرر، كما أنّه حاكم على الأدلة المثبتة للأحكام.

و هذا الدليل ممنوع صغرى و كبرى: أمّا الصغرى: فلعدم كون منع المالك عن التصرف في ملكه حرجاً عليه مطلقاً، فانّ الحرج المنفي في الشريعة المقدّسة إنّما هو بمعنى المشقّة التي لا تتحمل عادة، و من الظاهر أنّ منع المالك عن التصرف في ملكه لا يكون موجباً للمشقة التي لا تتحمل عادة مطلقاً، بل قد يكون و قد لا يكون. و ليس الحرج المنفي في الشريعة المقدّسة بمعنى مطلق الكلفة، و إلّا كان جميع التكاليف حرجية، فانّها كلفة و منافية لحرّية الانسان و للعمل بما تشتهي الأنفس. و أمّا الكبرى: فلأنّه لا وجه لحكومة أدلة نفي الحرج على أدلة نفي الضرر، فانّ كل واحد منهما ناظر إلى الأدلة الدالة على الأحكام الأوّلية، و يقيّدها بغير موارد الحرج و الضرر في مرتبة واحدة، فلا وجه لحكومة أحدهما على الآخر.

الوجه الثاني: أنّ تصرف المالك في ملكه في المقام لا بدّ من أن يكون له حكم مجعول من قبل الشارع: إمّا الجواز أو الحرمة، فلا محالة يكون أحدهما خارجاً عن دليل لا ضرر، و لا ترجيح لأحدهما على الآخر، فيكون دليل لا ضرر مجملًا بالنسبة إليهما، فلا يمكن التمسك بحديث لا ضرر لشي‏ء منهما، فيرجع إلى أصالة البراءة عن الحرمة ويحكم بجواز التصرف.

و فيه: ما تقدّم‏ من أنّ دليل لا ضرر لا يشمل إلّا الأحكام الالزامية، لأنّه ناظر إلى نفي الضرر من قبل الشارع في عالم التشريع. و الضرر في الأحكام الترخيصية لا يستند إلى الشارع حتّى يكون مرتفعاً بحديث لا ضرر، فحرمة الاضرار بالغير تكون مشمولةً لحديث لا ضرر و مرتفعةً به دون الترخيص‏

هذا، و لكن التحقيق عدم شمول حديث لا ضرر للمقام، لأنّ مقتضى الفقرة الاولى عدم حرمة التصرف لكونها ضرراً على المالك، و مقتضى الفقرة الثانية- و هي لا ضرار- حرمة الاضرار بالغير على ما تقدّم بيانه‏، فيقع التعارض بين الصدر و الذيل، فلا يمكن العمل بإحدى الفقرتين. و إن شئت قلت: إنّ حديث لا ضرر لا يشمل المقام أصلًا لا صدراً و لا ذيلًا، لما ذكرناه‏ من كونه وارداً مورد الامتنان على الامّة الاسلامية، فلا يشمل مورداً كان شموله له منافياً للامتنان، و من المعلوم أنّ حرمة التصرف و المنع عنه مخالف للامتنان على المالك، و الترخيص فيه خلاف الامتنان على الجار، فلا يكون شي‏ء منهما مشمولًا لحديث لا ضرر.

مصباح الاصول، جلد ۱، صفحه ۶۵۲ تا ۶۵۷)

قاعده لاضرر

پنج وجه برای جمع بین اطلاقات ادله و دلیل لاضرر گذشت.

وجه ششم: اگر دلیل لاضرر مقدم نشود و اطلاقات ادله احکام مقدم بر لاضرر باشند، دلیل لاضرر لغو خواهد بود چون موردی نخواهد داشت. بنابراین برای فرار از لغویت، دلیل لاضرر را مقدم بر اطلاقات ادله احکام می‌دانیم.

در بحث تعارض در بین عموم و خصوص من وجه، هر طرف اخذ شود ترجیح بلامرجح است لذا تساقط می‌شود اما در محل بحث ما دلیل لاضرر مرجح دارد چون اگر ما دلیل لاضرر را مقدم کنیم فقط اطلاقات ادله احکام مقید می‌شود اما اگر دلیل اطلاقات را ترجیح بدهیم، لاضرر لغو خواهد بود.

از طرف دیگر لاضرر، نص در عدم ضرر است. بله اطلاق آن ظنی است اما اصل آن نص است در حالی که اطلاق ادله احکام اولیه نسبت به موارد ضرری، ظاهر و ظنی است و در تعارض بین نص و ظاهر، نص مقدم است.

و لذا اگر دلیلی نص در ترخیص باشد و دلیل دیگر ظاهر در وجوب باشد، اگر دلیل وجوب را مقدم کنیم یعنی دلیل ترخیص را الغاء کرده‌ایم بر خلاف عکس.

در محل بحث ما لاضرر نص در نفی حکم ضرری است و اطلاق هم دارد (که اطلاقش ظنی است) و اطلاقات احکام ادله اولیه به اطلاق و ظهور اقتضای ثبوت حکم ضرری دارند و اگر اطلاق ادله اولیه را مقدم کنیم نص را الغاء کرده‌ایم و این جایز نیست و لذا در جمع بین لاضرر و اطلاق ادله احکام، دلیل لاضرر مقدم است.

و شاید این بیان را به توان به دو بیان تقسیم کرد یکی همان تقدیم لاضرر به علت فرار از لغویت و دیگری تقدیم لاضرر به علت نص بودن آن در نفی ضرر.

اما این بیان تمام نیست چون مبتنی بر این است که تقدیم اطلاقات احکام اولیه، باعث الغای لاضرر باشد اما اگر ما دلیل لاضرر را شامل احکام موهوم هم بدانیم دلیل لاضرر لغو نخواهد بود.

علاوه که این بیان مبتنی بر این است که فقط دو راه وجود داشته باشد (یا تقدیم لاضرر یا تقدیم اطلاقات) اما می‌توان راه سومی در نظر گرفت و آن اینکه در برخی موارد دلیل لاضرر مقدم باشد و در برخی موارد اطلاقات ادله مقدم باشد. این احتمال سوم اگر چه ترجیحی بر آن دو احتمال ندارد اما همین که راه سومی در کنار آنها ست باعث می‌شود که با رد کردن احتمال تقدیم اطلاقات، راه حل در تقدیم لاضرر تعیین نشود بلکه مردد بین دو احتمال باشد که هیچ کدام بر دیگری ترجیح ندارد.

هم چنین لاضرر، نص در اصل نفی ضرر است اما اطلاق آن شامل همه موارد ضرر است، و لذا اینکه احکام موهوم را مورد لاضرر بدانیم و اطلاقات ادله احکام اولیه را مقدم بر لاضرر بدانیم، تقدیم ظاهر بر نص نیست چون اطلاق ادله لاضرر و شمول آن نسبت به همه موارد، ظاهر است و ظنی است.

وجه هفتم: در کلام مرحوم آقای خویی مذکور است. در تعارض بین اطلاق دلیل لاضرر و اطلاقات ادله احکام اولیه حتی اگر تعارض را محکم بدانیم و قائل به تساقط بشویم، مرجع در موارد احکام ضرری،‌ اصل برائت است و نتیجه با تقدیم دلیل ضرر یکی است.

مرحوم آقای خویی اشکال کرده‌اند که با اصل برائت مثلا وجوب وضوی ضرری نفی می‌شود اما نمی‌توان با آن وجوب تیمم را اثبات کرد. اصل برائت می‌گوید مکلف بر ترک وضو عقوبت نمی‌شود همان طور که می‌گوید مکلف بر ترک تیمم هم عقاب نمی‌شود.

بله هر کسی در واقع مکلف به وضو نباشد و وضو بر او واجب نباشد، تیمم بر او واجب است، اما اصل برائت اثبات نمی‌کند که وضو واقعا واجب نیست بلکه فقط ظاهرا نفی وجوب می‌کند. بنابراین علم اجمالی داریم به وجوب وضو یا وجوب تیمم و اصل برائت در هر دو جاری است پس تعارض می‌کند.

در حالی که دلیل لاضرر، وجوب واقعی وضو را نفی می‌کند و به تبع وجوب تیمم را اثبات می‌کند.

تا اینجا خلاصه این شد که از نظر ما فقط وجه مرحوم آخوند تمام است و باقی وجوه ناتمام بودند.

بعد از این مرحوم آخوند متعرض نسبت بین دلیل لاضرر و ادله احکام ثانوی شده‌اند. نسبت بین لاضرر و نفی اضطرار یا نفی حرج و ...

در کلمات برای این موارد مثال‌هایی بیان شده است که تسامحی هستند. از جمله اینکه فرد اگر در منزلش حفر چاه کند موجب اضرار به همسایه است و لاضرر حفر چاه را جایز نمی‌داند اما عدم حفر چاه هم برای صاحب خانه باعث وقوع در حرج است پس دلیل نفی حرج حفر چاه را جایز می‌داند.

و هر دو هم احکام عناوین ثانوی است.

مرحوم آخوند می‌فرمایند از همان چه گفتیم حکم این مساله هم روشن می‌شود.

علماء‌ به آخوند اشکال کرده‌اند که کلام سابق شما ارتباطی با این مبحث ندارد و آن کلام در مورد جمع بین احکام عناوین اولی و احکام عناوین ثانوی است اما اینجا هر دو حکم عنوان ثانوی هستند.

اما به نظر می‌رسد این اشکال وارد نیست. مرحوم آخوند فرمودند دلیل لاضرر مقدم بر اطلاقات ادله احکام اولیه است چون نسبت بین آنها نسبت مانع به مقتضی است در محل بحث ما که چین نسبتی وجود ندارد، بنابراین دلیلی بر ترجیح هیچ کدام از دو حکم بر دیگری نداریم و تعارض محکم خواهد بود.

بعد مرحوم آخوند فرموده‌اند مگر اینکه اینجا از موارد تزاحم دو مقتضی باشد. یعنی وجود دو مقتضی احراز شود که در این صورت بحث از موارد تزاحم خواهد بود و بعد فرموده‌اند که غالب هم همین است. یعنی غالبا این است که مقتضی هر دو حکم محرز است و لذا از موارد تزاحم است.

اما این کلام ایشان اشتباه است. تزاحم در مواردی است که ترتب قابل تصور باشد، در محل بحث ما ترتب قابل تصور نیست. در جایی که دو فعل باشد ترتب معقول است اما در جایی که فعل واحد مردد باشد بین وجوب یا حرمت، بین جواز و عدم جواز، ترتب معنا ندارد و لذا اصلا مورد از موارد تزاحم نیست.

و بعد مرحوم آخوند فرموده‌اند حال اگر انطباق لاضرر بر موردی، موجب تعارض داخلی باشد مثلا در همین مثال، اگر فرد حفر چاه کند موجب ضرر بر همسایه است و اگر حفر چاه نکند موجب ضرر بر خود صاحب خانه است. در اینجا چه باید کرد؟

خواهد آمد.

 

ضمائم:

کلام مرحوم آقای خویی:

مع قطع النّظر عن الترجيح بها فالحكم هو التساقط، و الرجوع إلى الأصل الجاري في المقام، فيحكم بعدم وجوب ما دل الدليل على وجوبه بالإطلاق، فتكون النتيجة نتيجة تقدم دليل لا ضرر على الدليل المعارض له.

و فیه: ... و اما الحكم بالتساقط و الرجوع إلى الأصل فهو و ان كان مقتضى القاعدة فيما إذا كان التعارض بالعموم من وجه، و كان العموم مستفادا من الإطلاق و مقدمات الحكمة على ما سيجي‏ء بيانه إن شاء اللّه، إلّا ان ذلك لا يترتب عليه إلّا نفي التكليف المتكفل به الدليل المعارض لقاعدة لا ضرر، و هذا لا يكفي في إثبات حكم آخر مترتب على ترجيح القاعدة من وجوب التيمم و نحوه.

دراسات فی علم الاصول، جلد ۳، صفحه ۵۱۲)

قاعده لاضرر

گفتیم اگر مفاد دلیل لاضرر نفی حکم ضرری باشد، در جمع بین اطلاقات ادله احکام و دلیل لاضرر بیان مرحوم آخوند فی الجملة تمام است.

بحث در وجه چهارم بود که در کلام مرحوم آقای صدر ذکر شده است. در این وجه گفته شد اگر چه نسبت بین دلیل لاضرر و هر کدام از اطلاقات ادله اولیه عموم و خصوص من وجه است اما نسبت بین دلیل لاضرر و مجموع احکام شریعت، عموم و خصوص مطلق است و لذا دلیل لاضرر به ملاک تخصیص مقدم است.

بعد اشکال شد آنچه مهم است نسبت بین دو دلیل است نه بین یک دلیل و مجموع ادله دیگر.

مرحوم آقای صدر در دفاع فرمودند اگر ما ملاک تقدم یک دلیل بر دیگری و عدم تنافی را این بدانیم که چنانچه دو کلام در کنار هم و متصل به یکدیگر ذکر شوند اگر از نظر عرفی تنافی و تعارض بین آنها نباشد، حتی اگر آن دو کلام به صورت منفصل هم ذکر شوند تعارض و تهافتی وجود ندارد.

مرحوم آقای صدر خواسته‌اند بفرمایند پس در اینجا هم باید دلیل لاضرر را با مجموع ادله دیگر بسنجیم نه اینکه لاضرر با هر کدام از اطلاقات به صورت جداگانه تصویر کنیم و نسبت را لحاظ کنیم و روشن است که اگر دلیل لاضرر را متصل به سایر ادله شریعت در نظر بگیریم عرفا بین آنها تنافی و تعارضی نیست و بین آنها به تخصیص جمع می‌شود و لذا حال که به صورت جداگانه هم صادر شده‌اند بین آنها تنافی و تهافت نیست و به تخصیص بین آنها جمع می‌شود.

از نظر ما دو اشکال به کلام ایشان وارد است:

اول: دلیل لاضرر شامل احکام موهوم هم هست و در این صورت نسبت بین دلیل لاضرر و مجموع اطلاقات ادله احکام اولیه، عموم و خصوص من وجه است. لذا حتی اگر نسبت بین دلیل لاضرر و مجموع ادله را لحاظ کنیم باز هم نسبت عموم و خصوص من وجه است.

دوم: بر فرض بپذیریم که نسبت بین لاضرر و مجموع ادله اولیه عموم و خصوص مطلق باشد، کلام مرحوم نایینی هر چند در جای خودش صحیح است اما در اینجا منطبق نیست. آنچه مرحوم نایینی فرموده‌اند این است که هر گاه بخواهیم بدانیم بین دو دلیل تعارض هست یا نه، آنها را کنار هم و متصل به هم تصور کنیم.

اما ایشان نگفته‌اند باید یک دلیل را با مجموع ادله دیگر بسنجیم.

اگر بخواهیم بدانیم بین لاضرر و اطلاق دلیل حکم اولی، تعارض هست یا نیست باید دلیل لاضرر را متصل به آن تصور کنیم ببینیم آیا عرفا بین آنها جمع وجود دارد یا نه.

و این همان چیزی است که خود مرحوم آقای صدر در بحث انقلاب نسبت هم فرموده‌اند.

نایینی می‌گوید ملاک در نسبت سنجی بین دو دلیل، نسبت سنجی بین دو ظهور فعلی است. اما مجموع شریعت ظهوری ندارد تا صغرای این بحث قرار گیرد.

ایشان می‌فرمایند مهم ظهور فعلی دو دلیل است و مجموع ادله ظهور فعلی ندارد بلکه یک ظهور فرضی است.

ملاک جمع در کلام مرحوم نایینی جمع بین دو ظهور فعلی است و اینکه اگر آن دو ظهور فعلی را کنار هم تصور کردیم آیا تهافت وجود دارد یا عرفا جمع وجود دارد؟ اگر عرفا جمع وجود داشت حتی اگر منفصل هم باشند بین آن دو ظهور فعلی تهافت و تنافی نیست.

اما مجموع ادله به عنوان مجموع، ظهور فعلی ندارد تا آن را در کنار ظهور فعلی لاضرر در نظر بگیریم و بعد ببینیم آیا تهافت وجود دارد یا ندارد.

بلکه مجموع ادله به عنوان مجموع، ظهور فرضی است و مرحوم نایینی نمی‌فرمایند ظهور فرضی را کنار ظهور فعلی در نظر بگیریم بلکه باید دو ظهور فعلی را در نظر گرفت.

مجموع ادله ظهور فعلی ندارند بلکه یک ظهور فرضی و تقدیری است و این اصلا صغرای کلام مرحوم نایینی نیست.

بنابراین این مورد، صغرای کلام نایینی نیست و جدای از کلام مرحوم نایینی، اگر کسی این ادعا را بکند نیاز به اثبات دارد و عرف با این بیان همراه نیست. این گونه نیست که عرفا برای مجموع ادله یک ظهور فعلی در نظر بگیرد بلکه ظهورات متعدد و متشتت داریم و باید هر کدام از آنها را با ظهور دلیل لاضرر جداگانه در نظر بگیریم.

و لذا خود مرحوم آقای صدر در بحث انقلاب نسبت همین اشکال را به مرحوم نایینی وارد کرده‌اند و فرموده‌اند آنچه معیار در جمع است شخص ظهور فعلی است و فرضا ظهور فعلی حجت نیست.

وجه پنجم:

لاضرر سنت قطعی است و اطلاقات ادله احکام اولیه، ظنی است و بین در تعارض بین سنت قطعی و اماره ظنی معتبر، سنت قطعی مقدم است.

اگر ما این حرف را از نظر کبروی هم بپذیریم و حتی فرض کنیم دلیل لاضرر هم سنت قطعی است این بحث در جایی است که تعارض محکم باشد اما در مواردی که جمع عرفی وجود دارد و تعارض محکم نیست نوبت به این بحث نمی‌رسد.

و ثانیا همه عمومات و اطلاقات شریعت ظنی نیستند بلکه بعضی از آنها در کتاب مذکور است و اگر نگوییم کتاب مقدم است لا اقل سنت قطعی بر آن مقدم نیست.

 

ضمائم:

کلام شهید صدر:

(التقريب الثاني- انَّ دليل القاعدة إذا قيس إلى مجموع أدلة الأحكام الأولية و إطلاقاتها كانت أخص منهما فيتقدم عليها و إن كانت النسبة بينه و بين كل واحد منها العموم من وجه.

و اعترض عليه السيد الأستاذ بان المعارضة انما تكون بين القاعدة و بين كل واحد من تلك الأدلة و لا يوجد عندنا دليل يسمى بمجموع الأدلة حتى تلحظ النسبة بينه و بينها.

و هذا الاعتراض انما يتم لو كان ملاك التخصيص الأظهرية و نحوها، و اما إذا افترضنا ان الملاك لزوم المعاملة مع الأدلة المنفصلة كأدلة متصلة أي ان الشارع بنفسه نصب قرينة عامة على انه يتدرج في بيان أحكامه، و انه في مقام اقتناص المفاد النهائيّ من كلامه لا بد من التجميع فيما بينهما معا أمكن ان يكون هذا الوجه للتقديم تاما حينئذ.

بحوث فی علم الاصول، جلد ۵، صفحه ۵۰۶

 

بحث انقلاب نسبت:

و الصحيح: عدم انقلاب النسبة بين الدليلين المتعارضين، لأن كل النكات و المصادرات المتقدمة لتخريج نظرية التخصيص لا تقتضي أكثر من تقديم الخاصّ بحسب ظهوره على العام. و توضيح ذلك: أن الوجوه التي ذكرناها لتخريج نظرية التخصيص المنفصل ثلاثة. و كلها لا تصلح لإثبات انقلاب النسبة. أما الأول، و هو أن يقال بإلغاء الفواصل الزمنية بين الخطابات الشرعية في مقام اقتناص المراد منها. فلو أريد به الإلغاء الحقيقي فهذا واضح البطلان و لم يدعه أحد أيضا، إذ لازمه عدم انعقاد الظهور من العموم لا في موارد التخصيص بالمنفصل و لا في موارد مجي‏ء المعارض. و إن أريد به اعتبار تلك الفواصل ملغية بين ذي القرينة و القرينة فحسب- كالعام مع مخصصه مثلًا- فمن الواضح أن هذا لا يقتضي الانقلاب إلّا بافتراض مصادرة زائدة، أي بافتراض إلغاءين طوليين. أحدهما، إلغاء الفاصل الزمني بين العام و الخاصّ و اعتبارهما بحكم الكلام المتصل. و الآخر، إلغاء الفاصل الزمني بين العام الآخر و هذا الكلام المتصل الّذي تكوّن ببركة الإلغاء الأول. فما لم يدّع الإلغاء الثاني لا يمكن تفسير انقلاب النسبة على هذا الأساس. و هذا معنى احتياج تطبيق ذلك التخريج إلى افتراض مصادرة زائدة تتمثل في الإلغاء الثاني، بينما التخصيص الساذج الاعتيادي لم يكن يتوقف إلّا على التسليم بالإلغاء الأول، و لا ملازمة بين الإلغاءين كما هو واضح.

و أما الثاني- و هو أن يكون المخصص المنفصل منزلًا في الآثار الشرعية منزلة المخصص المتصل تعبداً فلأن غاية ما يفترض فيه من عناية التنزيل إلغاء خصوصية الانفصال تعبداً و تنزيلًا مع التحفظ على الشرائط الأخرى التي لا بد من توفرها في المخصص المتصل من قبيل كونه بحسب الظهور أخص، و هذا لا ينطبق في المقام، فإن العام المخصص بالمنفصل ليس مصداقاً لموضوع دليل التنزيل لأن الموضوع الّذي يعطيه دليل التنزيل حكم الأخص المتصل هو الأخص المنفصل و العام المخصص بالمنفصل ليس أخص. نعم إذا افترضنا

تنزيلين طوليين أحدهما تنزيل العام المخصص بالمنفصل منزلة العام المخصص بالمتصل- و هذا ينتج أن العام المخصص بالمنفصل يصبح بمثابة أخص منفصل بالنسبة إلى العام الآخر- و الثاني تنزيل هذا الأخص المنفصل بسبب التنزيل الأول منزلة أخص متصل بالعامّ المذكور، تم انقلاب النسبة، إلّا أن هذه عناية زائدة على التنزيل المفترض في هذا الوجه أيضا.

بحوث فی علم الاصول، جلد ۷، صفحه ۲۹۱)

قاعده لاضرر

خلاصه کلام آخوند در جمع بین لاضرر و اطلاقات احکام اولیه، تقدم دلیل لاضرر بر حسب فهم عرفی است. ایشان فرمودند فهم عرفی در این موارد عناوین احکام اولیه را بر حکم اقتضایی حمل می‌کند و لاضرر را حکم فعلی می‌داند و تفصیل کلام ایشان گذشت.

عرض ما این بود که اصل این مطلب صحیح است اما دو نکته در کلام ایشان ذکر کردیم. یکی اینکه در بعضی موارد نوبت به این جمع نمی‌رسد چون بین حکم اولی و ثانوی منافاتی وجود ندارد تا نوبت به جمع عرفی برسد.

اگر بین حکم اولی و ثانوی تنافی شکل بگیرد حکم اولی بر حکم اقتضایی حمل می‌شود و حکم ثانوی بر حکم فعلی.

اما ما گفتیم بین این دو اصلا تنافی شکل نمی‌گیرد.

مرحوم آخوند در مقام جمع، حکم اولی را بر اقتضایی حمل کرد و ما ظاهر احکام اولی را بر حیثی بودن حمل کردیم و لذا اصلا تنافی پیش نمی‌آید تا نوبت به جمع برسد.

احکام ترخیصی، احکام حیثی هستند و اطلاقی نسبت به عوارض و طوارئ ندارند و دلالتی بر نفی یا اثبات عوارض و مقارنات ندارد تا با ادله احکام آن عوارض و مقارنات تعارض و تنافی داشته باشد.

دلیل وجوب نماز، دال بر این است که نماز از این جهت که نماز است مطلوب شارع است در هر کجا که باشد حتی در موارد غصب، نماز از جهت نماز بودن مطلوب شارع است اما دلیل وجوب نماز، تعرضی نسبت به مقارن شدن با غصب ندارد.

اطلاقات احکام اولیه قاصر از نفی یا اثبات عوارض و مقارنات است و لذا تنافی پیش نمی‌آید تا نوبت به جمع بین آنها برسد.

و نکته دوم این بود که جمع بین حکم اولی و ثانوی به تقدم حکم ثانوی به بیان مرحوم آخوند صحیح است اما در جایی که عنوان ثانوی متقوم به اراده مکلف نباشد.

در آنچه عنوان ثانوی فرض می‌شود نباید اراده مکلف در مقابل اراده شریعت باشد. در مواردی که اراده مکلف بر خلاف اراده شارع باشد حکم اولی بر اقتضایی بودن حمل نمی‌شود.

مثلا در جایی که گوشت میته حرام است با نذر یا قسم یا شرط (که عنوان ثانوی است) نمی‌توان حکم به اباحه آن کرد. بنابراین اگر مکلف امر مباحی را نذر کند، نذر او منعقد است و باعث می‌شود آن امر مباح به عنوان ثانوی واجب باشد. البته در جایی که حکم به اباحه از موارد ترخیص بر اساس عدم اقتضاء باشد. بنابراین حکم فعلی تابع عنوان ثانوی طاری است.

اما در مواردی که اراده مکلف با اراده شارع درگیر شود این جمع معنا ندارد. مثلا جایی فرد حرام را شرط کند.

و ممکن است حتی در جایی اباحه نیز اقتضایی باشد که در این صورت نیز عنوان ثانوی بر آن باعث تغییر حکم آن نخواهد بود.

اما در مواردی که مکلف کاری می‌کند که موضوع عنوان ثانوی قرار گیرد، اشکالی ندارد و منظور ما این موارد نیست و در این موارد بعد از تحقق عنوان ثانوی، مکلف به حکم ثانوی است چون در این موارد اراده مکلف با اراده شارع درگیر نیست بلکه اراده مکلف، موضوع اراده شارع را محقق می‌کند به خلاف مواردی مثل شرط فعل حرام که خود اراده مکلف در مقابل اراده شارع است و خود اراده مکلف موضوع عنوان ثانوی است.

بله اگر جایی دلیل خاص داشته باشیم طبق همان دلیل عمل می‌کنیم. مثل نذر روزه در سفر و اگر دلیل خاص نداشته باشیم نمی‌توانیم چنین حکمی کنیم.

بنابراین جمع بین احکام اولی و ثانوی این است که حکم اولی اگر الزامی باشد، عنوان ثانوی که متقوم به اراده مکلف است با حکم اولی تنافی پیدا نمی‌کند و حکم اولی مقدم است و اگر حکم اولی ترخیصی و اقتضایی باشد عنوان ثانوی مقدم و محکم است.

و البته در هر دو استثنائاتی وجود دارد. در مورد اول با دلیل خاص می‌توان از آن دست برداشت مثل نذر صوم در سفر و در مورد دوم نیز با دلیل خاص می‌توان از آن دست برداشت مثل مواردی که اباحه اقتضایی باشد مثل جواز تعدد زوجات.

اما در مواردی که عنوان ثانوی متقوم به اراده مکلف نباشد، مثل اضطرار و ... مقدم بر عنوان اولی است حتی اگر حکم عنوان اولی الزامی باشد.

به عبارت دیگر عناوین ثانوی گاهی حقیقت آنها همان اراده مکلف است مثل نذر و قسم و عهد و شرط و گاهی حقیقت آنها غیر از اراده مکلف است هر چند به اراده مکلف محقق شوند مثل غصب و اضطرار و ...

مواردی که حقیقت عنوان ثانوی همان اراده مکلف است، عنوان ثانوی بر عناوین احکام اولی که الزامی باشند مقدم نیستند و دلیل آن هم ارتکاز عرفی است و هم ادله‌ای مثل کل شرط خالف الکتاب، یا کل شرط احل حراما یا شرط الله قبل شرطکم و ...

اما در مواردی که حقیقت عنوان ثانوی همان اراده مکلف نیست عنوان ثانوی بر عناوین احکام اولی الزامی مقدم است.

وجه چهارم: درست است که نسبت بین لاضرر و هر کدام از اطلاقات ادله احکام اولیه، عموم و خصوص من وجه است اما نسبت بین لاضرر و مجموع ادله احکام اولیه، نسبت عموم و خصوص مطلق است و لذا مقدم بر اطلاقات احکام اولیه است.

از این حرف جواب داده شده است که معیار در جمع به تخصیص این است که نسبت بین دو دلیل عموم و خصوص مطلق باشد نه اینکه نسبت بین یک دلیل و مجموع ادله دیگر در نظر گرفته شود.

مرحوم آقای صدر از اصل جواب دفاعی بیان کرده‌اند و فرموده‌اند اینکه اشکال شد نسبت بین یک دلیل و مجموع ادله مهم نیست مبتنی بر این است که تقدم خاص بر عام را به ملاک قرینیت یا اظهریت بدانیم اما اگر ملاک تقدم خاص بر عام را مبنای مرحوم نایینی بدانیم باید نسبت بین یک دلیل و مجموع ادله را سنجید.

مرحوم نایینی فرموده‌اند ضابطه جمع بین دو دلیل این است که اگر دو کلام را متصل به یکدیگر تصور کنیم تعارض و تنافی وجود نداشت اگر منفصل هم باشند تعارضی نیست و بین آنها جمع عرفی می‌شود.

اگر مولی بگوید اکرم العالم و لاتکرم الفاسق بین آنها تهافت وجود دارد پس اگر جدای از هم باشند تعارض وجود دارد اما اگر بگوید اکرم العالم و لاتکرم العالم الفاسق تنافی وجود ندارد پس اگر منفصل هم باشند تعارضی نیست.

حال اگر ما تصور کنیم مولی امر کند به نماز و روزه و ... و در کنار آن بگوید حکم ضرری هم ندارم، عرف بین آنها تنافی و تهافت نمی‌بیند، اگر از هم جدا هم ذکر شوند تنافی و تعارضی نیست.

قاعده لاضرر

وجه دوم: دومین وجه برای تقدم دلیل لاضرر بر اطلاقات ادله اولیه که در کلمات علماء بیان شده است امتنانی بودن لاضرر است.

گفته شده چون لسان لاضرر لسان امتنان است این در مقام امتنان بودن اقتضاء می‌کند که دلیل لاضرر مقدم بر اطلاقات ادله احکام اولیه باشد.

این بیان هم در کلام مرحوم شیخ و هم در کلام مرحوم نایینی وجود دارد.

مرحوم آقای صدر می‌فرمایند این بیان در این حد ابتدایی قابل پذیرش نیست و باید تعمیق شود.

مجرد اینکه دلیل در مقام امتنان است باعث تقدم یک دلیل بر دلیل دیگر نمی‌شود بنابراین باید یکی از این دو بیان منظور باشد:

اول: چون لسان دلیل امتنان است دلیل آبی از تخصیص است. یعنی امتنانی بودن لاضرر اقتضاء می‌کند قابل تخصیص نباشد و تخصیص خلاف لسان امتنان است.

بنابراین لاضرر به قرینه امتنان نص در اطلاق است ولی دلالت ادله احکام اولیه بر ثبوت آن احکام در فرض ضرر، به ظهور در اطلاق است و نص بر ظاهر مقدم است.

دوم: امتنانی بودن دلیل اقتضاء می‌کند مقتضی برای حکم وجود دارد و لاضرر می‌خواهد مانعیت در مقابل آن مقتضی اثبات کند چون اگر مقتضی ثبوت حکم نباشد نبودن حکم امتنان نیست.

خود امتنانی بودن مستدعی وجود مقتضی است به طوری که اگر دلیل لاضرر نبود حکم ثابت است.

نظیر همان بیانی که خود مرحوم آقای صدر داشتند فقط ایشان این بیان را برای اثبات حکومت دلیل لاضرر بر اطلاقات ادله احکام اولیه ذکر کردند و در اینجا به عنوان وجهی برای تقدم بر اطلاقات ادله احکام اولیه به عنوان تخصیص است.

امتنان اقتضاء می‌کند مقتضی حکم هست به نحوی که اگر این امتنان نبود حکم ثابت است پس فرض امتنان مستدعی وجود اطلاق در دلیل حکم است و با در نظر گرفتن آن اطلاقات لاضرر صادر شده است و این معنایی جز تقدم دلیل لاضرر و تخصیص اطلاقات ادله احکام اولیه با آن ندارد.

و در حقیقت این بیان دیگری از حکومت است.

به نظر ما این وجه نیز ناتمام است. اینکه لسان امتنان آبی از تخصیص است صحیح نیست. امتنان به هر مقداری که باشد امتنان است. امتنان بودن تلازمی با اطلاق ندارد. حدیث رفع از موارد امتنان است اما در موارد بسیار زیادی تخصیص خورده است. مثلا اضطرار در قتل مرفوع نیست. یا دماء و فروج و عرض از عدم وجوب احتیاط مستثنی شده است.

رفع حکم یا نفی حکم در لاضرر به هر مقداری که باشد حتی اگر یک مورد هم باشد امتنان است و امتنانی بودن رفع حکم یا نفی حکم به این نیست که تمام موارد را رفع و نفی کند.

و اشکالی ندارد ابتداء به صورت قاعده و عموم بیان کند و بعد آن را تخصیص بزند و منظور و مقدار امتنان را روشن کند.

و اینکه امتنانی بودن مستدعی ثبوت مقتضی حکم است به همان اشکالاتی که به کلام مرحوم آقای صدر وارد دانستیم، مندفع است.

لاضرر امتنانی است و امتنان مستدعی وجود مقتضی است اما وجود مقتضی به لحاظ مقام ثبوت کافی است و لازم نیست مقتضی حتما به لحاظ مقام اثبات باشد.

وجه سوم: همان است که از کلام مرحوم آخوند نقل کردیم. ایشان فرموده‌اند در جمع بین لاضرر و بین اطلاقات ادله احکام اولیه، دلیل لاضرر مقدم است.

حرف ایشان دقیق است و حرف خوبی است و ایشان تصریح دارند که این بیان حکومت نیست و عجب است از مرحوم آقای روحانی که بعد از توضیح کلام آخوند گفته‌اند این همان حرف شیخ است.

مرحوم آقای صدر که اصلا متفتن کلام مرحوم آخوند نشده‌اند و این وجه را ذکر نکرده‌اند با اینکه وجوهی را که بسیار ساده بوده‌اند ذکر کرده‌اند.

مرحوم آخوند برای حل مشکل تخصیص اکثر بیانی ارائه کردند که از همان بیان وجه تقدم دلیل لاضرر را نیز استفاده کرده‌اند.

ایشان فرمودند نسبت دلیل لاضرر به دیگر احکام نسبت مانع به مقتضی است و لاضرر می‌خواهد مانعیت ضرر برای مقتضایات احکام را اثبات کند و لذا معنا ندارد دلیل لاضرر در مواردی که خود ضرر مقتضی ثبوت حکم است (احکام ملازم با ضرر)، ضرر را به عنوان مانع اثبات کند.

لسان دلیل، لسان مانعیت ضرر است و این فقط در جایی قابل تصور است که خود ضرر، مقتضی ثبوت حکم نباشد و لذا احکام ملازم با ضرر تخصصا از دلیل لاضرر خارج است.

و بعد می‌فرمایند با همین بیان روشن می‌شود که دلیل لاضرر بر اطلاقات ادله احکام اولیه مقدم است و نسبت بین آنها لحاظ نمی‌شود.

خود مانعیت مستدعی این است که اگر جایی مقتضی وجود داشته باشد این مانع است. ایشان فرمودند و لذا در بین احکام اولیه و ثانویه همه علماء قائل به تقدم احکام ثانویه شده‌اند و علت همان است که احکام ثانویه مانع از ثبوت احکام اولیه است.

و لذا بین مباح بودن خوردن گوشت گوسفند و حرمت غصب تنافی وجود ندارد چون خوردن گوشت عنوان اولی است و غصب عنوان ثانوی است.

بین عنوان اولی و ثانوی جمع عرفی وجود دارد حتی اگر نسبت عموم و خصوص من وجه باشد و اطلاق دلیل عنوان ثانوی اقتضاء می‌کند که عنوان اولی مقتضی است و منافاتی ندارد که اگر مانعی در مقابل آن قرار گرفت به فعلیت نرسد.

بله خود غصب هم به لحاظ دلیل اضطرار، عنوان اولی است و اضطرار عنوان ثانوی محسوب می‌شود.

معیار در عناوین اولیه به این است که عنوان حقیقی و غیر اعتباری باشد مثل خوردن که یک عنوان حقیقی است. اما غصب به نسبت به خوردن عنوان طاری و اعتباری است و البته عنوان ثانوی وقتی است که ملازم نباشد و اگر عنوانی ملازم با عنوان دیگری بود، عنوان ثانوی نسبت به آن عنوان محسوب نمی‌شود.

مرحوم آخوند می‌فرمایند ضرر هم عنوان ثانوی است و جمع عرفی بین دو دلیل به حمل اطلاق دلیل حکم اولی بر حکم اقتضایی است.

و بر همین اساس نسبت بین دلیل لاضرر و بین اطلاقاد ادله احکام اولیه لحاظ نمی‌شود.

مرحوم آقای روحانی فرموده‌اند برگشت این حرف به کلام شیخ است با این تفاوت که ایشان گفته است حیث مانعیت ضرر؛ دلیل بر نظارت دلیل لاضرر بر اطلاقات ادله احکام اولیه است و شیخ نظارت را با بیان دیگری اثبات کردند.

و بعد می‌فرمایند حکومت در نظر مرحوم شیخ متقوم به وجود «اعنی» و «ای» نیست و لذا این مورد حکومت است که ظاهرش این است که می‌خواهند بفرمایند حکومت از نظر آخوند متقوم به ذکر کلمه «اعنی» است و چون اینجا این کلمه مذکور نیست اسم آن حکومت نیست و اختلاف آخوند و شیخ اختلاف اصطلاحی است و گرنه حقیقت کلام هر دو یکی است و فقط آخوند می‌گوید اسم آن حکومت نیست و مرحوم شیخ می‌فرمایند اسم آن حکومت است.

و این از غرائب و عجایب در کلام آقای روحانی است.

به نظر ما حقیقت این دو کلام متفاوت است و اصلا ایشان در مقام اشکال به مرحوم شیخ این بیان را ارائه کرده‌اند و این بیان اختصاصی به این مورد ندارد بلکه سیال در بسیاری از موارد است و لذا ایشان وجه تقدم احکام ثانوی بر احکام اولی را به همین بیان می‌داند.

همان طور که هیچ کس دلیل حرمت غصب را حاکم بر دلیل حلیت اکل لحم غنم نمی‌داند ولی با این حال و با وجود آنکه نسبت بین دو دلیل عموم و خصوص من وجه است دلیل غصب را مقدم بر آن می‌دانند.

و دلیل عنوان ثانوی عرفا مقدم بر دلیل عنوان اولی است و این توفیق عرفی است و حقیقت و ماهیت آن غیر از حکومت است.

حکومت، تخصیص، لغویت عنوان از اقسام جمع عرفی‌اند و این بیان نیز یکی از اقسام جمع عرفی در قبال آنها خواهد بود اینکه عرفا جمع بین ادله احکام عناوین اولیه و ادله احکام ثانویه، به حمل احکام اولیه بر اقتضایی و احکام ثانویه بر فعلیت است.

کلام مرحوم آخوند قوی و متین است و ما فقط دو نکته در مورد کلام ایشان قابل بیان می‌دانیم:

اول: ایشان فرمودند بین حکم اولی و ثانوی جمع عرفی وجود دارد به اینکه حکم ثانوی مقدم بر حکم اولی باشد.

این بیان فرع این است که حکم اولی اطلاق و شمول داشته باشد تا تعارض بین آنها شکل بگیرد و منتهی به جمع عرفی بشود.

اما ما معتقدیم ادله احکام اولیه اطلاقی نسبت به عوارض و طوارئ ندارد. دلیل وجوب نماز، نماز را از این جهت که نماز است واجب می‌داند اما مقارنات و عوارض نماز هم واجب است؟ دلیل نماز نسبت به آنها متعرض نیست. و لذا دلیل وجوب نماز، نماز در مکان غصبی را، از این جهت که نماز است واجب می‌داند اما به بودن آن در مکان غصبی اصلا نظارتی ندارد و اصلا متعرض آن نیست تا بین دلیل وجوب نماز و حرمت غصب تنافی شکل بگیرد و بعد نوبت به جمع عرفی برسد.

اطلاقی در دلیل وجوب نماز نسبت به ترخیص در حیثیات دیگر وجود ندارد و دلیل وجوب نماز فقط ترخیص حیثی است یعنی از حیث اینکه نماز است مشکلی وجود ندارد و حیث نماز آن اشکال ندارد.

بین نماز در مکان غصبی و نماز در وبر غیر ماکول اللحم تفاوت هست.

نماز در وبر غیر ماکول باطل است و مطلوب شارع نیست اما نماز در مکان غصبی از این جهت که نماز است مطلوب مولی است و اصلا ناظر به حیث غصب آن نیست.

و لذا بین حکم اولی و ثانوی اصلا تنافی نیست چون حکم اولی حیثی است و ناظر به حیثیت است و حکم ثانوی حکم فعلی است.

دوم: جمع بین حکم اولی و ثانوی به تقدم حکم ثانوی است مگر در مواردی که شخص به اراده انسانی بر احکام شریعت تحکم کند.

در مواردی که شخص می‌خواهد با اراده انسانی در قبال احکام شریعت عرض اندام کند در این موارد حکم ثانوی مقدم نیست.

مثلا در جایی که شارع گفته است حرام است و فرد قصد ارتکاب آن را می‌کند و لذا به آن وعده می‌دهد در اینجا ادله استحباب عمل به وعده (که عنوان ثانوی است) بر دلیل حرمت مقدم نیست.

با عناوین ثانوی مثل عقد و شرط و نذر و وعده و ... نمی‌تواند در مقابل احکام اولی شارع بایستد.

و متفاهم عرفی از عناوین ثانوی این است که در مواردی که به اراده انسانی شکل می‌گیرند مقدم بر عناوین اولی نیستند و لذا هیچ عرفی بین دلیل وجوب وفای به نذر و حرمت شرب خمر تنافی و تعارض نمی‌بیند.

تقدم عناوین ثانوی در این موارد هم معقول است همان طور که خود شارع در نذر صوم در سفر و احرام قبل از میقات، شارع عنوان ثانوی نذر را مقدم کرده است اما متفاهم عرفی این نیست.

و لذا گفتیم اوفوا بالعقود دال بر صحت معاملات مشکوک نیست چون اوفوا بالعقود (که عنوان ثانوی است) می‌گوید وفای به عقد واجب است اما عقدی که مشروع باشد و اوفوا بالعقود مشخص نمی‌کند چه عقدی مشروع است و چه عقدی مشروع نیست. عرفا بین اطلاق دلیل حکم بر عنوان ثانوی و اطلاقات ادله احکام اولیه در جایی که عنوان ثانوی قائم به اراده انسانی و شخص است تنافی و تعارضی نیست و عنوان ثانوی را عرفا مقدم بر عنوان اولی نمی‌دانند.

بنابراین عنوان ثانوی مقدم بر عنوان اولی است مگر در جایی که عنوان ثانوی قائم به اراده انسانی و شخص باشد.

قاعده لاضرر

مرحوم آقای صدر سه بیان برای اثبات نظارت دلیل لاضرر بر اطلاقات ادله احکام اولیه ذکر کرده‌اند.

اول: اگر احتمال داده می‌شد شارع فقط حکم ضرری جعل می‌کند، لاضرر جعل حکم ضرری را نفی می‌کند اما ما چنین احتمالی نمی‌دهیم بلکه احتمال می‌دهیم اطلاق احکام شارع ضرری باشد و حالت ضرر مشمول اطلاق احکام است و در این صورت نظارت لاضرر اثبات می‌شود و مفاد لاضرر نفی ترکیبی خواهد بود.

اما خود ایشان این بیان را قبول ندارند و می‌فرمایند درست است که ما اینکه شارع فقط جعل ضرری داشته باشد را احتمال نمی‌دهیم اما احتمال می‌دهیم شارع جعل‌هایی داشته باشد که فقط ضرری باشند و لاضرر نفی بسیط آن باشد یعنی در شرع جعلی که فقط ضرری باشد نیست و در این صورت نظارتی بین لاضرر و ادله احکام وجود ندارد و با دلیل لاضرر، احکام موهومه‌ای که ملازم با ضرر هستند نفی می‌شود.

نهایت این است که اطلاق دلیل لاضرر، احکامی را که اطلاق آنها شامل فرض ضرر هم هست شامل است ولی با این فرض لاضرر ناظر و حاکم نیست بلکه نسبت بین اطلاق دلیل لاضرر و اطلاق آن ادله عموم و خصوص من وجه است.

بنابراین بیان اول ناتمام است.

دوم: وجود اطلاقاتی که شامل فرض ضرر هستند در شریعت قطعی است و چون وجود آنها قطعی است آنها نمی‌تواند مغفول از دلیل لاضرر باشد و آنها قدر متیقن از دلیل لاضرر هستند و لذا لاضرر حتما ناظر به اطلاقات ادله احکام اولیه است و اطلاقات ادله احکام اولیه خارج از دلیل لاضرر نیست.

حال اینکه احکام موهوم را هم خارج می‌کند منافاتی با این نظارت ندارد.

اما به نظر ما این وجه نیز ناتمام است. ایشان فرض کرده‌اند کسی که دلیل لاضرر به او می‌رسد قطعا می‌داند احکامی در شریعت وجود دارد که اطلاق آنها ضرری است.

اولا: اگر چنین فرضی باشد یعنی فرض کنیم اطلاق ادله احکام اولیه و شمول آنها نسبت به فرض ضرر قطعی است و شکل گرفته است، اصلا برای دلیل لاضرر اطلاقی منعقد نمی‌شود. طبق این فرض دلیل لاضرر محفوف به قرینه (اطلاق ادله نسبت به فرض ضرر) شکل گرفته است نه عکس آن.

بله اگر حکومت دلیل لاضرر از جای دیگر ثابت باشد این حرف صحیح است ولی فرض این است که مرحوم آقای صدر با خود این بیان می‌خواهند حکومت و نظارت دلیل لاضرر را اثبات کنند.

خلاصه اینکه این بیان عکس مقصود ایشان را نتیجه می‌دهد.

ثانیا: فرض کنیم برای لاضرر اطلاقی شکل بگیرد، اما قطعی بودن جعل احکامی که اطلاق آنها شامل فرض ضرر هم هست، باعث تخصیص دلیل لاضرر خواهد شد.

سوم: چون لاضرر امتنانی است بنابراین حاکم بر اطلاقات ادله احکام اولیه است. لاضرر در جایی که مقتضی ثبوت حکم وجود دارد، از باب امتنان جعل آن را نفی می‌کند اما جایی که حکم مقتضی ندارد، نفی حکم امتنانی نیست و اقتضاء فقط در جایی است که دلیل حکم اولی اطلاق داشته باشد و فرض ضرر را هم شامل باشد.

این بیان نیز ناتمام است و بین مقتضی اثباتی و مقتضی ثبوت خلط شده است. امتنانی بودن دلیل لاضرر، متوقف بر ثبوت مقتضی هست اما وجود مقتضی ثبوتی کافی است و لازم نیست حتما مقتضی اثباتی برای آن تصور شود. همین که شارع می‌توانست احکام ضرری جعل کند و با لاضرر اعلام می‌کند که احکام ضرری جعل نکرده است. مصالح و مفاسد واقعی حکم وجود داشت و مقتضی ثبوت حکم بود اما به خاطر وجود مانع که همان لاضرر است جعل نکرده است و این برای امتنانی بودن لاضرر کافی است و نیازی نیست اطلاق ادله را فرض کرد.

حدیث رفع امتنانی است اما معنایش این نیست که شارع ابتداء جعل احتیاط کرده است و بعد آن را رفع کرده است بلکه همین که امکان جعل احتیاط وجود دارد و شارع جعل نکرده است برای امتنانی بودن آن کافی است.

خلاصه اینکه بیان مرحوم آقای صدر نیز در اثبات حکومت ناکارآمد است. و لاضرر همان طور که می‌تواند نفی ترکیبی باشد می‌تواند نفی بسیط باشد و اگر نفی بسیط باشد حکومتی بین آن و اطلاقات ادله احکام اولیه وجود ندارد.

و کلام مرحوم آخوند و اشکال ایشان (شمول لاضرر نسبت به احکام موهوم) مانع از حکومت است.

ضمائم:

کلام مرحوم آقای صدر:

(و يمكن أن تبيّن هنا نكتة الحكومة بأحد تقريبات ثلاثة:

التقريب الأوّل: أن نضمّ إلى هذا النفي ارتكاز الشريعة، فلو لا ارتكازها كان يبقى أمر النفي مردّدا بين أن يكون تركيبيّا أو بسيطا، و لكن ارتكازيّة أنّ المتكلّم له شريعة و أحكام تعوّض عن كلمة (في الإسلام)، فكأنّه قال: لا ضرر من ناحية الشريعة المفروغ عن وجودها.

التقريب الثاني: أن يقال: إنّ القرينة على تركيبيّة النفي هي ظهور الدليل في الامتنان.

و توضيحه: أنّ هذه القاعدة باعتبار كونها امتنانيّة لا تكون إلّا بمعنى جعل الضرر مانعا عن التشريع، و كون التشريع لو لا الضرر ثابتا، و أمّا لو فرض أنّ التشريع غير ثابت من باب عدم الاقتضاء فمثل هذا لا يكون فيه امتنان على الناس، فظهوره في الامتنان مساوق لظهوره في مانعيّة الضرر عن التشريع، و هذا الظهور مساوق للمفروغيّة عن وجود التشريع لو لا المانع، و بكلمة أخرى: أن دليل (لا ضرر) ورد في مقام إنشاء شرط عامّ في التشريع، و هو عدم الضرر، أو عبّر بإنشاء مانع عامّ عن التشريع، و هو الضرر، فحاله حال أدلّة الشرائط و الموانع من قبيل «لا صلاة إلّا بفاتحة الكتاب» و «لا تصلّ فيما لا يؤكل لحمه» و غير ذلك من أدلّة المانعيّة التي تكون لها حكومة و نظر إلى دليل الحكم الممنوع.

التقريب الثالث: أنّه لو كان يحتمل- بغض النّظر عن بيان المولى- أنّ المولى سوف يجعل أحكاما ضرريّة فقط و كانت القاعدة متصدّية لرفع هذا الاحتمال لم تكن القاعدة ناظرة إلى وجود الشريعة، لأنّ عدم جعل تلك الأحكام يكون أعمّ من وجود الشريعة و عدمها، و لكن من البديهي أنّه ليس من المحتمل ذلك، و هو جعل أحكام تكون كلّها ضرريّة دائما، فالتصدّي لرفع هذا الاحتمال لغو، و إنّما المحتمل في شأنه أنّه حين يشرّع أحكاما فقد يجعلها أحيانا ضرريّة، فالقاعدة إنّما تنفي الضرر في مقابل هذا الاحتمال، و هو أن يجعل تشريعاته بنحو تسري إلى حالة الضرر، إذن فقد فرض في المقام أصل التشريع.

و يرد على هذا التقريب: أنّنا و إن لم نحتمل ضرريّة تمام الأحكام الشرعيّة، لكنّنا نحتمل- بغضّ النّظر عمّا مضى في الوجه الأوّل و الثاني من ارتكازيّة الشريعة أو امتنانيّة القاعدة- عدم أصل الشريعة و عدم مقتض لها، و هذا الاحتمال لا يخالف القاعدة بما هي هي، فكيف يثبت نظرها إلى الأحكام الأوّليّة؟! و بكلمة أخرى: أنّه ليس الأمر دائرا بين كون الأحكام مشتملة على الضرري و غير الضرري، و كونها جميعا غير ضرريّة حتّى يقال: إنّ القاعدة تكون بصدد نفى اتّصاف الأحكام أحيانا بالضرريّة و قد فرغ فيها عن أصل الحكم، بل هنا احتمال ثالث و هو عدم الحكم رأسا، و لا بدّ في إثبات الفراغ في القاعدة عن أصل الحكم من‏ التمسّك بقرينة ارتكازيّة الشريعة أو امتنانيّة القاعدة، و هذا عبارة عن التقريب الأوّل و الثاني.

هذا تمام الكلام في وجه تقدّم القاعدة على أدلّة الأحكام الأوليّة.

مباحث الاصول، جلد ۴، صفحه ۶۲۶ و ۶۲۷

هم چنین ببینید:

بحوث فی علم الاصول جلد ۵، صفحه ۵۱۰ و قاعدة لاضرر و لاضرار للشهید الصدر صفحه ۳۸۰ و ۳۸۱)

قاعده لاضرر

بحث در وجه اول در جمع بین قاعده لاضرر و اطلاقات ادله احکام اولیه بود. مرحوم شیخ و نایینی معتقد به تقدیم دلیل لاضرر به ملاک حکومت هستند.

ایشان فرموده‌اند بین دلیل حاکم و دلیل محکوم هیچ تنافی وجود ندارد. در حکومت بر عقد الوضع قضیه عدم تنافی بسیار روشن است چون دلیل حاکم، موضوع دلیل محکوم را تعبدا از بین می‌برد و از آنجا که دلیل محکوم نسبت به وجود و عدم موضوع خودش ساکت است،‌ تنافی بین آن دو نخواهد بود.

در موارد حکومت بر عقد الحمل اگر چه دلیل محکوم اطلاق یا عمومیت دارد اما چون دلیل حاکم ناظر بر دلیل محکوم است، اطلاق و عموم دلیل محکوم را از بین می‌برد. موضوع تمسک به اطلاق و عموم شک است یعنی جایی است که مکلف نمی‌داند آیا عموم و اطلاق هست یا نیست به ظاهر اطلاق و عموم تمسک می‌کنیم و دلیل حاکم شک را برطرف می‌کند و مشخص می‌کند که مورد دلیل حاکم خارج از دلیل محکوم است پس شکی نیست تا به اصالة الاطلاق یا اصالة العموم تمسک کرد. لسان دلیل حاکم، لسان نظارت و شرح و تبیین و عدم تنافی است.

ایشان گفته‌اند همان طور که عدم تنافی دو دلیل در ورود بسیار روشن است در حکومت هم روشن است هر چند در ورود با تعبد شارع حقیقت ایجاد می‌شود و حقیقتا خارج از موضوع خواهد بود اما در حکومت  با تعبد شارع حقیقتی در خارج ایجاد نمی‌شود و تعبدا از موضو خارج خواهد شد اما چون لسان آن لسان شرح و تبیین و نظارت و عدم تنافی است بین دو دلیل حاکم و محکوم تنافی وجود ندارد.

و تشخیص لسان دلیل که آیا از موارد حکومت است یا از موارد تخصیص است بستگی به ظاهر دلیل دارد.

مرحوم محقق داماد و مرحوم آقای صدر اشکالاتی را به مرحوم نایینی مطرح کرده‌اند.

اشکال اول: ضابطه‌ای که برای حکومت در کلام ایشان ارائه شد ناتمام است و این بحث چون محول به بحث تعادل و تراجیح است ما در اینجا از آن بحث نمی‌کنیم.

از جمله اینکه مرحوم نایینی گفتند در حکومت اگر دلیل محکوم نباشد، دلیل حاکم لغو است به خلاف تخصیص که حتی اگر عام یا مطلق نباشد، دلیل مخصص و مقید لغو نیست.

اشکال کرده‌اند همیشه دلیل حاکم بدون دلیل محکوم لغو نیست بلکه دلیل حاکم می‌گوید اگر دلیل محکومی باشد ... بنابراین لازم نیست حتما دلیل محکوم وجود داشته باشد.

اشکال دوم: مرحوم نایینی گفتند در موارد تخصیص تناقی عقلی وجود دارد به خلاف موارد حکومت.

مرحوم آقای صدر اشکال کرده‌اند در موارد حکومت نیز عقلا تنافی وجود دارد. چون ظاهر دلیل محکوم این است که حکم بر آنچه عرفا موضوع بر آن صدق می‌کند مترتب است و با وجود دلیل حاکم، هنوز هم مورد از مصادیق عرفی موضوع دلیل محکوم است (به خلاف ورود که بعد از دلیل وارد، مورد حتی عرفا هم از مصادیق عرفی موضوع دلیل مورود نیست) بنابراین در موارد حکومت هم تنافی عقلی وجود دارد.

هم در تخصیص و هم در حکومت، ملاک تقدم قرینیت است و تنها تفاوت در این است که در موارد تخصیص قرینیت عام است و در حکومت قرینیت شخصی است.

یعنی در تخصیص فهم نوعی این است که مراد از مخصص، تبیین مراد جدی از عام است اما در حکومت لسان خود دلیل قرینیت بر دلیل محکوم را می‌رساند.

و بعد هم فرموده‌اند در مواردی که دلیل حاکم ناظر بر عقد الحمل دلیل محکوم است همان طور که می‌توان گفت لسان دلیل حاکم، شک را نسبت به اطلاق و عموم دلیل محکوم برطرف می‌کند می‌توان عکس آن را هم تصور کرد.

یعنی بین دو دلیل لاضرر و دلیل وجوب وضو همان طور که می‌توان گفت دلیل لاضرر، منظور از دلیل وجوب وضو را مشخص می‌کند و می‌گوید حکم ضرری جعل نشده است و شکی در وجوب وضوی ضرری نیست تا به اطلاق و عموم دلیل وجوب وضو تمسک کنیم.

در همین مورد هم می‌توان گفت دلیل وجوب وضو می‌گوید وجوب وضو حتی در موارد ضرر جعل شده است بنابراین در وجوب وضوی ضرری شکی نیست تا با اطلاق دلیل لاضرر آن را نفی کنیم.

جواب این اشکال مرحوم صدر روشن است و ناشی از عدم دقت در کلام نایینی است. دلیل محکوم نظارتی بر دلیل حاکم ندارد و دلیل وجوب وضو هیچ نظارتی بر دلیل نفی ضرر ندارد تا بر آن حکومت داشته باشد و شاهدش هم این است که اگر لاضرر نباشد دلیل وجوب وضو لغو نخواهد بود بر خلاف عکس.

مرحوم آقای صدر هم پذیرفته‌اند دلیل لاضرر حاکم است اما بین دلیل حاکم و محکوم تنافی هست اما به ملاک نظارت مقدم است.

اما چگونه باید اثبات کنیم دلیل لاضرر ناظر بر سایر ادله است؟

ایشان می‌فرمایند اگر لسان لاضرر نفی بسیط باشد نظارتی وجود ندارد یعنی اگر مفادش لیس تامه باشد و منظور این است که حکم ضرری نیست نظارتی وجود ندارد و به تبع حکومت هم نیست اما اگر لسان لاضرر، لسان نفی ترکیبی است یعنی می‌گوید احکامی که جعل کرده‌ایم ضرری نیستند و منظور از آن سلب اتصاف احکام مجعول به ضرری بودن است در این صورت نظارت وجود دارد و حاکم است.

ضمائم:

کلام مرحوم نایینی:

(ثم إنّ بيان وجه الحكومة مطلقا في المقام و بيان ضابطها في كلّ مقام على طريق الإجمال يتوقف على تمهيد مقدّمة و هي أنّ القرينة تارة تكون قرينة للمجاز و أخرى للتّخصيص أو التّقييد بناء على ما هو الحق من أنّ العام المخصّص أو المطلق المقيّد ليس بمجاز.

و الفرق بينهما أنّ قرينة المجاز قرينة للمراد من اللّفظ فإنّ يرمي في قولك رأيت أسدا يرمي قرينة على أنّ المراد من الأسد في هذا الكلام بالدّلالة التّصديقيّة هو الرّجل الشّجاع.

و أمّا المخصّص أو المقيّد فليس قرينة للمراد من اللّفظ بل قرينة لموضوع الحكم و أن عنوان العام أو المطلق ليس تمام الموضوع بل جزؤه.

و على هذا فمراد شيخنا الأنصاري قدّس سرّه من أنّ الحكومة هي أن يكون أحد الدّليلين بمدلوله اللّفظي متعرّضا لحال دليل آخر ليس خصوص ما كان الحاكم من قبيل قرينة المراد من اللّفظ بأن يفسّر بكلمة أي أو أعني و إلّا لاختصّ بالأدلّة اللّفظيّة و لا يشمل حكومة بعض الأحكام العقليّة على بعض بل مراده منها الأعمّ من ذلك فمن أقسامها ما كان أحد الدليلين ينفي ما هو المفروض موضوعا في الدّليل الآخر أو يثبت موضوعا مثل ما فرض موضوعا في الدليل الآخر كما إذا قيل أكرم العلماء و ورد دليل على أنّ زيدا مع كونه عالما ليس بعالم أو يدلّ على أنّ زيدا مع كونه جاهلا عالم.

و بالجملة غرضه من هذا البيان الفرق بين التخصيص و الحكومة فإنّ ضابط التّخصيص أن لا يكون في اللّفظ إشعار أصلا بالحكم الثّابت في العام فإنّ قوله لا تكرم زيدا لا تعرض له بحسب المدلول بالحكم الثّابت في جميع أفراد العلماء الشامل لزيد فكونه بيانا للعام إنّما هو بحكم العقل بعد العلم بصدور الخاص و العام من العاقل الملتفت فإنّ العقل يحكم بأنّ الملتفت لا يحكم واقعا بوجوب إكرام جميع الأفراد مع حكمه في فرد منها بخلاف حكمه في سائر الأفراد و بعد نصوصيّة الخاصّ أو أظهريّته من العموم في شموله له يحكم بأنّ المتكلّم لم يقصد من العموم هذا الفرد.

و ضابط الحكومة أن يكون هذا الوجه من الجمع مدلولا لفظيا و لا تختصّ الدّلالة اللفظيّة بأن يكون مدلول الحاكم هو أردت من المحكوم هذا حتى يكون شارحا بلفظ أي و أعني و نحوهما فيكون كقرينة المجاز بل تشمل ما كان كالمقيّد و المخصّص بيانا للمراد من الحكم الواقعي كأغلب الحكومات فإنّ مثل قوله لا شكّ لكثير الشكّ يبيّن بنفس مدلوله اللّفظي موضوع قوله إذا شككت فابن على الأكثر و يضيق دائرة الموضوع.

فالفرق بين التخصيص و الحكومة هو أنّ بيانيّة الخاص للعام إنّما هو بحكم العقل و بيانيّة الحاكم للحكومة إنّما هو بنفس مدلوله.

و فرق آخر بينهما و هو أنّ الحكومة تتوقّف على ورود المحكوم أولا ثم ورود الحاكم و ذلك لأنّه مسوق لبيان حكمه و متفرّع عليه بخلاف التّخصيص الّذي هو أحد أقسام التّعارض.

و بالجملة لو لم يرد حكم من الشّارع لا عموما و لا خصوصا فلا مجال لورود قوله ص لا حرج في الدّين أو لا ضرر في الإسلام و هذا بخلاف مثل لا تكرم زيدا فإنّه غير متفرّع على ورود إكرام العلماء.

ثم إنّ الحكومة على أقسام:

منها ما يتعرّض‌ لموضوع المحكوم كما لو قيل بأن زيدا ليس بعالم بعد قوله أكرم العلماء.

و منها ما يتعرّض لمتعلّق الحكم الثّابت في المحكوم كما لو قيل بأن الإكرام ليس بالضيافة.

و منها ما يتعرض لنفس الحكم كما لو قيل بأن وجوب الإكرام ليس في مورد زيد.

ثم إنّ الحكومة كما توجب التّضييق فقد توجب التّوسعة أيضا كما إذا أدخل دليل الحاكم فردا خارجيّا في موضوع المحكوم أو متعلّقه أو في حكمه.

ثم إنّ جهة تقديم الحاكم و عدم ملاحظة مرجّحات الدلالة و السّند واضحة.

أمّا الدّلالة فلأنّ المحكوم إنّما هو حكم على تقدير و الحاكم هادم لذلك التقدير أي ثبوت وجوب إكرام كلّ عالم مثلا موقوف على فرض وجود موضوعه خارجا و على فرض التحقّق و الصّدق لمتعلّقه تصوّرا و على بقاء أصل الحكم و استمراره مطلقا فإذا دلّ دليل على إبطال هذا الفرض و إخراج موضوع عن موضوع المحكوم مثلا فلا تعارض بينهما لأنّ الحكم على تقدير لا يعقل أن يحفظ تقديره.

و هذا هو المناط في صحّة الترتّب و تقديم الأمارات على الأصول كما أوضحناه في محلّه.

ثم إنّ أظهر أفراد الحكومة هو التعرض لأصل الحكم لأنّ هدم الموضوع أو المتعلّق يرجع بالواسطة إلى التعرّض للحكم.

و على هذا فلا فرق بين أن يكون المراد من لا ضرر ما اختاره شيخنا الأنصاري و أن يكون المراد منه ما اختاره المحقّق الخراساني أي سواء قيل بأن الحكم الضّرري غير مجعول أو قيل بأنّ الموضوع الضّرري لا حكم له إذ كلاهما حاكمان على أدلّة الأحكام غاية الفرق أنّ أدلّة لا ضرر على مختار الشّيخ شارحة لأصل الحكم و على مختاره فشارحة لموضوعات الأحكام و أمّا الحكومة في باب السّند فتفصيلها موكول إلى باب التعادل و التّرجيح‌.

منیة الطالب جلد ۳، صفحه ۴۰۷ تا ۴۰۹)

کلام مرحوم محقق داماد:

(اقول: معنى الحكومة على ما سيأتى بيانه فى محله مفصلا ادعاء نفى الجعل فى مورد قد اقتضى العمومات او الاطلاقات ثبوته فى ذلك المورد، اما بادعاء نفى الموضوع كان يقال بعد ما ورد اكرم العلماء عاما زيد ليس بعالم، او بادعاء نفى المتعلق كان يقال الضيافة ليست باكرام، او بادعاء نفى الحكم كان يقال لم يجعل الوجوب فى مورد زيد، فان مرجع جميع ذلك الى نفى جعل الحكم ادعاء، و مصحح الادعاء عدم تعلق الارادة الجدية بمورد

دليل الحاكم. هذا فيما اقتضى دليل الحاكم تضييق دليل المحكوم، و قد يقتضى توسعة ذلك الدليل، و مرجعه حينئذ الى اثبات الجعل فى مورد ادعاء و كناية عن ثبوت الارادة الاكيدة فيه، و ذلك ايضا اما بادعاء ثبوت موضوع الدليل كان يقال زيد عالم مع انه جاهل فى الواقع، او بادعاء ثبوت المتعلق كان يقال مثلا السكوت عند العالم اكرام له، او بادعاء ثبوت الحكم كان يقال قد جعلت الوجوب فى مورد زيد، و مرجع جميع ذلك ايضا الى ثبوت جعل الحكم فى مورد دليل الحاكم. و قد عرفت ان مصحح الادعاء وجود الارادة الجدية فى مورده، فدليل الحاكم على ما ذكرنا يحدد دليل المحكوم بمدلوله بلسان نفى الجعل فى مورد اقتضى دليل المحكوم ثبوته، او ثبوته فى مورد لم يقتض ثبوته لا بلسان عدم تطابق الارادة الجدية مع الاستعمالية كما يتراءى من المحقق، فانه على هذا المعنى غير مطرد فيما اقتضى دليل الحاكم توسعة دليل المحكوم، لان المفروض حينئذ عدم وجود الارادة الاستعمالية كى يقتضى دليل الحاكم عدم تطابقها مع الارادة الجدية. ثم انه ليس يلزم ان يكون مفاد دليل الحاكم منحصرا فى تحديد دليل المحكوم توسعة و ضيقا كى يتوقف وروده على ورود دليل المحكوم او لا، و يلزم لغويته لو لم يرد دليل المحكوم اصلا بل يمكن ان يكون دليل الحاكم بحيث لو ورد دليل المحكوم لحكم عليه و لو لم يرد لصح ايراده، كما هو الحال فى قوله‏ «ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» و نظائره، فانه لا اشكال فى انه حاكم على الادلة الاولية، و مع ذلك صح ايراده ابتداء بل مع عدم ايراد المحكوم بالكلية و مثله قوله «لا ضرر و لا ضرار» بناء على ان يكون مفاده الاخبار بنفى تشريع الاحكام الضررية، و لو لا ذلك بان يعتبر فى دليل الحاكم كونه بحيث لو لم يرد دليل المحكوم قبله كان لغوا، كما قال به المحقق النائينى لتوجه ايراد المحقق الخراسانى على الشيخ من انه لو كان دليل لا ضرر بيانا لما هو الواقع لا حكومة لها، حيث انه على ذلك صح ايراده ابتداء قبل ايراد دليل المحكوم، و هذا واضح.

و بالجملة معنى الحكومة و ان كان ادعاء نفى الحكم او ثبوته الذي يرجع الى تحديد دليل المحكوم توسعة و ضيقا إلّا انه لا يلزم فيها انحصار مفاد دليل الحاكم فى التحديد بحيث لو لم يكن كذلك لم يكن حاكما بل يصح ان يكون دليل حاكما على ادلة المطلقات و العمومات ببعض مفاده لا بتمامه، فما يتراءى من المحقق على ما نسب اليه: من اشتراط ورود دليل المحكوم قبل دليل الحاكم، مما لا وجه له.

و توضيح المطلب بعبارة اخرى و ادق انه يمكن ان يكون مفاد دليل لا حرج و لا ضرر و نحوهما الاخبار بنفى جعل احكام الحرجية و الضررية و نحوهما، فما ورد من المطلقات و العمومات الدالة باطلاقها و عمومها على جعل تلك الاحكام يحكم عليه بدليل لا حرج و لا ضرر من دون فرق بين وروده قبل دليلهما او بعده، و ما ورد من الاحكام المترتبة على موضوعات اقتضت بطبعها الضرر او الحرج يخصص به القاعدة و ما شك فى جعل الحكم على موضوع ضرري او حرجى يحكم بادلة نفى الضرر و الحرجى بعدم جعله، فمفاد دليلهما كان حاكما على العمومات و المطلقات، و مع ذلك ليس مفاده منحصرا فى التحديد، و من ذلك ترى الفقهاء رضوان الله عليهم يحكمون فيما شك فى جعل حكم ضرري او حرجى بعدم جعله بدليل لا ضرر و لا حرج، مع انهم ذهبوا بحكومة ذلك الدليل على المطلقات و العمومات، و لو اعتبر فى الحكومة انحصار مفاد دليل الحاكم فى تحديد المطلقات و العمومات لم يصح التمسك به فى موارد الشك لاثبات عدم جعل حكم الضرري و الحرجى، حيث ان خروج الاحكام المترتبة على موضوعات الضررية و الحرجية ليس بالتخصيص على ذلك. و كيف كان فالاقوى تقديم ادلة لا ضرر و لا حرج و نحوهما على المطلقات و العمومات بالحكومة، و مع ذلك يصح التمسك بها فى موارد الشك فى جعل احكام اقتضت بنفسها للضرر و الحرج.

المحاضرات جلد ۲، صفحه ۵۴۵)

کلام مرحوم آقای صدر:

(أقول: يرد على ما أفاده من أن القرينية في التخصيص عقلية و في الحكومة عرفية ان القرينية في كليهما عقلية بمعنى ان التنافي بينهما بملاك التضاد و عدم إمكان الاجتماع مع فعلية موضوعهما معا، و انما الفرق بينهما ان قرينية الحاكم شخصية و قرينية المخصص نوعية على توضيح و شرح موكول إلى محله من بحوث التعارض غير المستقر.

و منه ظهر بطلان ما ذكر من ان الدليل الحاكم الناظر إلى عقد الموضوع ليس معارضا مع الدليل المحكوم لأنه يدل على قضية شرطية و الدليل الحاكم ينظر إلى ثبوت الشرط و عدمه و الشرطية لا تتكفل بيان شرطها أم لا، فان ما هو الموضوع في الدليل المحكوم الرّبا الواقعي و هو متحقق حتى بعد ورود الحاكم لأن نفي الحاكم للربا بين الوالد و الولد ليس نفيا حقيقيا، نعم يتم ذلك في الورود و ارتفاع الموضوع حقيقة و وجدانا.

و اما ما ذكر أخيرا في القسم الثاني من الحكومة فيرد عليه:

أولا- ان ارتفاع موضوع حجية الإطلاق و هو الشك بالدليل الحاكم تعبدا لا يختص بالحاكم بل يجري في التخصيص و سائر وجوه الجمع العرفي.

و ثانيا- كما يرتفع موضوع حجية إطلاق المحكوم و هو الشك في طول حجية إطلاق الحاكم تعبدا، كذلك يرتفع موضوع حجية إطلاق الحاكم تعبدا إذا فرغ عن حجية إطلاق المحكوم لأن موضوع حجيته أيضا الشك.

و الصحيح: في ضابط الفرق بين الحكومة و التخصيص- على ما سنشرحه مفصلا في بحوث التعارض- ان التخصيص يكون بملاك القرينية النوعية العامة و الحكومة تكون بملاك القرينية الشخصية من قبل المتكلم نفسه و تفسيره لمرامه من المحكوم، و هذا هو الّذي يجعل الحكومة بين دليلين متوقفة على نظر أحدهما إلى الآخر.

و هذه النكتة محفوظة بين دليل نفي العسر و الحرج و أدلة الأحكام الأولية لأنها ظاهرة في النفي التركيبي أي فرغ فيها عن وجود أحكام في الشريعة و الدين في المرتبة السابقة للدلالة على نفي ما ينشأ من إطلاقها حرج أو عسر.

بحوث فی علم الاصول، جلد ۵، صفحه ۵۰۹)

قاعده لاضرر

بحث در کیفیت جمع بین دلیل لاضرر و اطلاقات احکام اولیه است. نسبت بین قاعده لاضرر و اطلاقات ادله احکام اولیه عموم و خصوص من وجه است و در متعارضین به عموم من وجه اگر موجبی برای ترجیح نداشته باشیم، مقتضای قاعده تساقط است و لذا باید دنبال دلیلی برای عدم تساقط و تعیین یک طرف باشیم.

به همین جهت است که قوم سعی کرده‌اند این تعارض را حل کنند و بیان‌های مختلفی ارائه کرده‌اند. و البته روشن است که فقط بر طبق مبانی معروف در حدیث لاضرر تعارض شکل می‌گیرد یعنی اگر بگوییم لاضرر حکم ضرری را نفی می‌کند چنین شبهه‌ای پیش می‌آید.

اما مثل مرحوم محقق داماد که گفتند مفاد لاضرر، حرمت ضرر زدن است همان طور که مرحوم شیخ الشریعة گفته‌اند مفاد لاضرر، حرمت اضرار است تعارضی بین ادله رخ نخواهد داد. همان طور که بین دلیل وجوب صوم و حرمت شرب خمر تعارضی نیست بین احکام و حرمت ضرر زدن به دیگری تعارضی وجود ندارد.

طبق مبنای ما نیز لاضرر مجمل است و معلوم نیست مفاد آن نفی حکم ضرری است یا حرمت ضرر زدن است و لذا این بحث طبق مبنای ما نیز مطرح نیست و البته ما ضرر را از مصادیق حرج دانستیم و لذا باید بین دلیل نفی حرج و اطلاقات ادله احکام اولیه جمع کنیم.

جواب اول: حکومت

این بیان مختار مرحوم شیخ است. ایشان لاضرر را حاکم بر اطلاقات ادله احکام می‌دانند و می‌فرمایند حاکم مقدم بر محکوم است و نسبت بین آنها در نظر گرفته نمی‌شود و لذا لاضرر مقدم بر اطلاقات احکام است.

جواب دوم: امتنانی بودن لاضرر

در کلام مرحوم شیخ مذکور است که لسان دلیل لاضرر، لسان امتنان است و لذا بر اطلاقات ادله احکام اولیه مقدم است.

مرحوم نایینی برای تبیین حکومت لاضرر و اثبات نظر شیخ، وارد بحث حقیقت حکومت شده‌اند. محصل کلام ایشان این است:

در تخصیص تنافی بین دو دلیل (عام و خاص) عقلی است اما در حکومت بین دلیل حاکم و محکوم تنافی نیست.

بین دلیلی که گفته است اکرم العلماء و دلیلی که گفته است لاتکرم العالم الفاسق تنافی وجود دارد و بین وجوب و عدم وجوب تنافی عقلی وجود دارد. در این موارد بعد از اینکه عقل تنافی دید بین آنها جمع می‌کند و مراد جدی عام را غیر از موارد خاص می‌داند؛ تنافی بین دو حکم منشأ این می‌شود که عقل حکم را به لحاظ مراد جدی تخصیص بزند.

اما در موارد حکومت دو صورت قابل تصور است:

گاهی حکومت به لحاظ موضوع است و گاهی به لحاظ حکم است. نظارت دلیل حاکم بر دلیل محکوم گاهی ناظر به عقد الوضع است و گاهی ناظر به عقد الحمل است.

مرحوم محقق داماد علاوه بر این دو قسم گفته‌اند و گاهی دلیل حاکم ناظر به متعلق حکم است.

جامع موارد حکومت از نظر مرحوم نایینی نظارت است به خلاف دلیل مخصص که هیچ نظارتی ندارد و ایشان در موارد حکومت منکر تنافی هستند.

در موارد نظارت حاکم بر عقد الوضع دلیل محکوم، مثل اطلاقات ادله احکام شک در نماز، که موضوع آنها شک است مطلقا و دلیل حاکم بر آن که نفی شک کثیر الشک است و روشن است که هیچ حکمی متکفل اثبات و نفی موضوع خودش نیست بنابراین ادله احکام شک اثبات و نفی شک (که موضوع بود) استفاده نمی‌شود و دلیل حاکم موضوع آن را نفی می‌کند و لذا روشن است که بین دلیل حاکم و محکوم تنافی وجود ندارد.

هم چنین دلیل حرمت ربا، می‌گوید هر جا ربا باشد حرام است اما اینکه کجا ربا هست و کجا نیست ساکت است و دلیل لاربا بین الوالد و الولد بر آن حاکم است و می‌گوید بین پدر و فرزند ربا محقق نمی‌شود.

درست است که در این موارد هم شارع بما هو شارع نمی‌تواند موضوع را نفی کند و در حقیقت نفی حکم است اما لسان دو دلیل با هم تنافی و تعارض ندارند.

اما در موارد ورود، بعد از تعبد از طرف شارع، حقیقتا تنافی وجود ندارد. مثل ورود ادله حجیت امارات بر برائت عقلی.

بعد از اینکه شارع گفت خبر واحد حجت است، وجدانا و حقیقتا بیان محقق می‌شود و با وجود حجت، موضوع حکم عقل به قبح عقاب بلابیان حقیقتا منتفی است.

بنابراین در موارد ورود، بعد از حکم شارع، موضوع دلیل مورود حقیقتا منتفی است ولی در موارد تخصص با قطع نظر از بیان و حکم شارع، موضوع دلیل منتفی است و در موارد حکومت بعد از حکم شارع، موضوع دلیل محکوم حقیقتا منتفی نیست بلکه تعبدا منتفی است.

مرحوم محقق داماد فرموده‌اند گاهی اثر حکومت توسعه است و حکومت صرفا تضییق موضوع نیست.

تضییق گاهی به ورود است و گاهی به تخصص است و گاهی به حکومت است اما حکومت گاهی توسعه است مثل الصلاة بالبیت طواف که در عقد الوضع دلیل محکوم توسعه می‌دهد.

اما در موارد حکومت بر عقد الحمل که دلیل حاکم ناظر بر حکم دلیل محکوم است مثل حکومت لاضرر بر دلیل وجوب وضو. اطلاق دلیل این است که کسی هم که وضو برای او ضرر دارد، بر او وضو واجب است و دلیل لاضرر می‌گوید وجوب وضو ضرری نیست یعنی به لسان نفی تحقق حکم در آن موارد، حکم را تضییق می‌کند.

اگر گفته بود وضوی ضرری واجب نیست تنافی عقلی بود و از موارد تخصیص است اما گفته است حکم به وجوب وضو ضرری نیست و چون لسان آن لسان تبیین و تفسیر است تنافی بین آنها نیست.

ایشان فرموده است در موارد لاضرر، حکومت بر عقد الحمل دلیل محکوم است. یعنی می‌گوید من نگفتم وضوی ضرری واجب است.

به عبارت دیگر در موارد تخصیص، مراد استعمالی بر عموم و اطلاق باقی است و مراد جدی ضیق می‌شود اما در موارد حکومت بر عقد الحمل، با در نظر گرفتن دلیل حاکم، مراد استعمالی دلیل محکوم ضیق می‌شود نه اینکه مراد استعمالی بر عموم و اطلاق باقی بماند و مراد جدی ضیق شود.

و لذا ایشان نتیجه گرفته‌اند که دلیل لاضرر حاکم بر اطلاقات ادله احکام اولیه است و از همین جهت مقدم بر آنها ست و نسبت بین آنها در نظر گرفته نمی‌شود.

محقق داماد فرموده‌اند گاهی حکومت بر متعلق حکم است. مثلا گفته است یجب اکرام العالم و بعد گفته است سکوت اکرام است. یا مثلا گفته است لاتهن العالم و بعد گفته است داد زدن اهانت است در این موارد حکومت بر متعلق حکم است نه بر عقد الوضع و نه بر عقد الحمل.

قاعده لاضرر

مرحوم محقق داماد فرموده‌اند اگر قبح تخصیص اکثر را بپذیریم و قبول کنیم که از خروج احکام ملازم با ضرر نیز تخصیص اکثر قبیح لازم می‌آید آیا لاضرر مجمل خواهد شد؟ که قبلا از کلام مرحوم شیخ همین مطلب را نقل کردیم و گفتیم در این صورت معنا و مراد از لاضرر چیزی دیگری غیر از نفی احکام ضرری باید باشد و لذا لاضرر مجمل خواهد بود.

یعنی اگر مراد استعمالی لاضرر، نفی احکام ضرری باشد منجر به تخصیص اکثر خواهد شد و لذا مراد استعمالی لاضرر این معنا نخواهد بود و اگر چه نفی احکام ضرری ظاهر مراد استعمالی دلیل لاضرر است اما باید گفت مراد استعمالی به قرینه‌ای که موجود بوده است و اکنون مفقود است چیزی است که تخصیص اکثر پیش نیاید و چون ما نمی‌دانیم آن قرینه چیست و مراد استعمالی در چه چیزی تعیین دارد لاضرر مجمل است.

اما مرحوم داماد فرموده‌اند حتی با فرض وجود این محذور، باز هم دلیل لاضرر حجت است.

ایشان فرموده است آنچه گفته شد این است که ظاهر لاضرر چیزی است که می‌دانیم منظور استعمالی شارع نیست یعنی می‌دانیم احکام ملازم با ضرر مشمول دلیل لاضرر نیست. بنابراین می‌دانیم مراد استعمالی شارع شامل این موارد نبوده است اما حجتی که ثابت کند دلیل لاضرر شامل موارد دیگر هم نبوده است نداریم.

به عبارت دیگر آنچه اکنون ظاهر دلیل لاضرر است (نفی احکام ضرری) نمی‌تواند مراد استعمالی شارع باشد و باید چیز دیگری بوده باشد که یقینا شامل احکام ملازم با ضرر نیست اما آیا آن چه مراد استعمالی شارع بوده است شامل احکامی که احیانا ضرری هستند نیز نبوده است؟ دلیلی بر عدم شمول آنچه مراد استعمالی شارع بوده است نسبت به احکامی که اتفاقا ضرری هستند نداریم و لذا این موارد مشمول دلیل لاضرر خواهند بود.

در حقیقت ایشان در اینجا که شبهه مفهومی است و علم اجمالی وجود دارد قائل به انحلال علم اجمالی شده‌اند. آنچه اکنون مراد استعمالی لاضرر است یک مفهوم وسیعی است که می‌دانیم این یقینا منظور شارع نبوده است و این علم اجمالی منحل است و لذا به آن مقداری که می‌دانیم مراد استعمالی شارع نبوده است از آن ظهور رفع ید می‌کنیم اما نسبت به سایر موارد مشمول دلیل لاضرر است.

و به عبارت دیگر ایشان تبعض در حجیت را در مراد استعمالی بیان کرده‌اند. مشهور در موارد تخصیص تبعض در حجیت به نسبت مراد جدی را بیان کرده‌اند اما ایشان در اینجا تبعض در حجیت نسبت به مراد استعمالی را بیان کرده‌اند.

بنابراین باید دقت کرد که این مورد را با موارد تخصیص خلط نکنیم. اینجا می‌دانیم از شارع خطابی صادر شده است که ظهور استعمالی آن اکنون عمومیت است اما می‌دانیم این عمومیت مراد استعمالی شارع نبوده است و یقینا احکام ملازم با ضرر مشمول آن نبوده است اما غیر آن موارد را دلیلی نداریم که مراد استعمالی شارع نبوده باشد و لذا باید به آن عمل کرد.

اینجا دلیلی داریم که ظهور آن عام است و مشمول دلیل حجیت است اما می‌دانیم قرینه‌ای وجود داشته است که مانع از شکل گیری این عموم بوده است و حتی مراد استعمالی هم در عموم شکل نگرفته است اما فقط به آن مقدار که دلیل داریم باید از آن رفع ید کنیم و این فقط در همان احکام ملازم با ضرر است اما در سایر موارد دلیلی بر عدم شمول آن مراد استعمالی نسبت به آنها نداریم و لذا باید به دلیل عمل کنیم.

(و اما المقام الثالث ففى انه بعد تسليم تخصيص الاكثر صغرويا و استهجانه هل يمكن التمسك بالقاعدة فى غير ما علم بخروجه او لا؟ و ملخص الكلام انه بعد ما فرض الامر ان يستكشف اقتران الحديث بقرينة مانعة عن انعقاد ظهوره فى العموم ليلزم تخصيص الاكثر المستهجن فهل الجهل بتلك القرينة موجب لاجمال العام او لا؟ اختار الاول فى التقريرات فقال ما حاصله: انه لو سلمنا كثرة التخصيص و استهجانها يصير العام مجملا و عمل الاصحاب لا يرفع اجماله، لان الشهرة العلمية لا تجبر ضعف الدلالة و الظن الخارجى لا يوجب الظهور، انتهى ملخصا.

اقول: كما ان عمل الاصحاب فى مورد لا يرفع اجمال الحديث على فرض تسليم اجماله، لاحتمال استكشافهم معنى من الرواية بحيث لا يلزم منه تخصيص الاكثر، كذلك اعراضهم فيه لا يوجب رفع اليد عن القاعدة، لاحتمال انهم فهموا منها معنى لا يشمل ذلك المورد. و بالجملة فكما ان عملهم بالقاعدة فى مورد غير مفيد كذلك اعراضهم عنها فى مورد غير مضر، و حينئذ نقول: عدم العلم بالقرينة تفصيلا لا يوجب اجمال الحديث‏ للعلم التفصيلى بوجود قرينة مانعة عن شمول القاعدة لما خرج عن و الشك فى وجودها بالنسبة الى الزائد على هذا المقدار شك بدوي يرفع باصالة عدم القرينة، و لا يقاس المقام بما اذا علم بالقرينة المجملة التى يسري اجمالها الى العام لانحلال العلم‏ الاجمالى فى المقام بالعلم التفصيلى بالقرينة الموجبة لعدم شمول العام لما علم قطعا خروجه و الشك البدوي فى اصل القرينة بالنسبة الى الزائد، و هذا واضح فليتدبر.) المحاضرات جلد ۲، صفحه ۵۴۳.

این کلام ایشان را هیچ کسی نفرموده است و منحصرا از مرحوم داماد نقل شده است. سایر علماء گفته‌اند اینجا هم مثل مواردی است که مخصص متصل مجمل در کلام وجود داشته باشد و کلام مجمل خواهد بود اما ایشان با اینکه اجمال را در آن صورت پذیرفته‌اند اما می‌فرمایند محل بحث ما با آن مورد متفاوت است. در اینجا آنچه نقل شده است عام است و ما علم داریم قرینه‌ای متصل به آن بوده است که آن قرینه برای ما مجمل است و نمی‌دانیم چه بوده است اما در این موارد آنچه را یقین داریم که مشمول کلام نیست خارج است و آنچه را شک داریم که از کلام خارج شده بوده است یا نه حجت است.

اشکال کلام ایشان این است که ظهور بنابر بنای عقلاء حجت است و عقلاء در مخصصات منفصل حکم به اجمال نمی‌کنند و ظهور عام را حجت می‌دانند و در مخصص متصل موجود نیز دلیل را مجمل می‌دانند و در مواردی که عامی نقل شده است و علم به عدم اراده عام داریم و امر مخصص دائر مدار اقل و اکثر است،‌ بنای عقلاء برای ما بر عدم اجمال روشن نیست. آیا عقلاء این دلیل را به طور کلی ساقط می‌دانند یا فقط در مقداری که علم به خطا داریم ساقط است؟ این برای ما روشن نیست و شاید اینکه علماء هم دلیل را مجمل دانسته‌اند به همین دلیل بوده است.

 نقل مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است